گنجور

 
سیدای نسفی

دیده را عمری به مردم آشنا کردم نشد

سینه را آئینه صدق و صفا کردم نشد

با بد و نیک جهان عهد و وفا کردم نشد

در دل هر کس ز روی مهر جا کردم نشد

خانه شادی به روی خویش وا کردم نشد

مدتی چون سایه بودم در قفای شیخ و شاب

روزگاری همنشین بودم به مینای شراب

سر به تنهایی برآرم بعد ازین چون آفتاب

پاس خاطر تا به کی دارم درین دیر خراب

با قلندر شرب و با زاهد ریا کردم نشد

مهربانی ها نمودم دوستان خویش را

باز با مدح و ثنا کردم زبان خویش را

چون قلم گویم من اکنون داستان خویش را

خاک پای هر یک از همصحبتان خویش را

سالها در دیده خود توتیا کردم نشد

مجلس اغیار روشن کرده است آن می پرست

ای مسلمانان چه باید کرد با آن شوخ مست

در فراق زلف کافر کیش می خوردم شکست

آبروی رفته را می خواستم آرم به دست

در حریم کعبه چندانی دعا کردم نشد

سیدا دارم دلی چون غنچه گل پر ز خون

کوکب بختم در آب افتاده طالع شد زبون

می روم زنجیر در پا در بیابان جنون

بس که ناکام از دل آفاق افتادم برون

قیمت خود را به نرخ خاک پا کردم نشد