گنجور

 
سیدای نسفی

شبی ز خانه برون با صد آرزو رفتم

فگنده سبحه و سجاده کو به کو رفتم

شکسته توبه و زنار در گلو رفتم

سحرگه در طلب ساغر و سبو رفتم

به کار خانه زاهد به جستجو رفتم

به خاطر تو چو شبنم به بوستان بودم

شکسته رنگ تر از چهره خزان بودم

ز جوش ناله هم آغوش بلبلان بودم

در آستانه گل با تو همزبان بودم

تو همچو رنگ نشستی و من چو بو رفتم

تو را شکفته چو گل چهره از می گلنار

مباش در پی آزار بلبلان زنهار

به حرف من نفسی گوش و هوش را بگذار

به هیچ دل ننشستم اگر چه ناخن وار

ز دست شوق تو در سینه ها فرو رفتم

به یاد آتش روی تو تاب و تب دارم

ز خویش رفته ام و حالت عجب دارم

اگر چه چون خط تو نسبتی به شب دارم

به عهد زلف تو باریک رو لقب دارم

که در شکافتن مو درون مو رفتم

چو سیدا نظر از روی غیر پوشیدم

به کوی یار ز شب تا به روز گردیدم

گل مراد خود از شاخ آرزو چیدم

بدیع تازه گلستان روی او دیدم

میان برگ گل و لاله تا گلو رفتم

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode