گنجور

 
سیدای نسفی

صدف گوهر اسرار نهان گوش من است

چشمه بحر معانی قدح هوش من است

موج طوفان خرد جنبش آغوش من است

شور دریای سخن از دل پرجوش من است

قفل گنجینه معنی لب خاموش من است

برده فکرم گرو از تازه خیالان جهان

بلبلم ساخته در گلشن فیاض دکان

همچو بو کی شود از پیرهن غنچه عیان

معنی بکر که در پرده غیب است نهان

بی تکلف همه شب دست در آغوش من است

نکته سنجان جهانند لبالب ز حسد

نیست بر صفحه اوراق من اندیشه بد

هر شب از خانه من آمده جویند مدد

هر خیالی که برو فخر کنند اهل خرد

در شبستان خرد خواب فراموش من است

تا من خسته برون آمدم از ملک عدم

شده از طاعت من ابروی محراب علم

گر چه در دهر سخرخیزترم از شبنم

زاهدی نیست به عیاریی من در عالم

این ردا پرده کلیمیست که در گوش من است

می کشم شب همه شب ناله به آهنگ درا

ماه و خورشید نسازند به من چون و چرا

جای رخش طلبم کی بود این کهنه سرا

آسمان حلقه فتراک بود صید مرا

لامکان منزل سهم سفر هوش من است

شفق از رنگ رخ مهوش من خاسته است

آفتاب از نفس بی غش من خاسته است

برق تیریست که از ترکش من خاسته است

چرخ دودیست که از آتش من خاسته است

خاک گردیست که افشانده پاپوش من است

سیدا هست طلبگار من از هر جانب

طبع من تا شده بر معنی رنگین طایب

خامه ام برده دل از حاضر و هم از غایب

نرسد چون سخن من به دو عالم صایب

عشق را دست نوازش به سر دوش من است