دلم را برده سرو جامه زیبی
بهشتی طلعتی آدم فریبی
ز سودایش پریشان خوبرویان
خریداران به هر جانب پریشان
دکانش شمع بقالان عالم
متاعش شیر مرغ و جان آدم
چه دکان باغ جنت شرمسارم
فلک چون جوز پوچی بر کنارش
سبدها بر دکانش جای بر جا
گل روی سبد چشم تماشا
دهانش پسته باغ تبسم
زبانش مغز بادام تکلم
چو پسته هر که می بیند دهانش
شود از پوست پوشان در دکانش
ز سنجیدش دماغ لعل خونبار
ز رنگش سرخ گشته روی بازار
ترازو شرمسار چشم مستش
کشیده سنگساری ها ز دستش
فلک در پیش دکانش نمودی
فتاده کهنه لنگی کبودی
ترازو چرخ شاهین کهکشانش
مه انور سبدهای دکانش
کشد میزان گردون خشکسالی
شده خورشید و مه را پله خالی
رخ او بسته آئین چارسو را
مزین کرده شهر آرزو را
ز رویش تیم صرافان بهشتی
ز خطش شهر مشک اندوده خشتی
نهال عیش سبز از آرزویش
گل فردوس برگ نازبویش
لبش پرورده خرمای جنت
ز لعلش کرده شیرینی حلاوت
ز سرکا برده خویش تندخویی
گریزان از دکانش ترشرویی
ز سودای انارش گرم بازار
شکفته چارسو همچون گل نار
ترنج ماه از سیبش سرافراز
سیه چشمان به انجیرش نظرباز
ز آلو بالویش گلگون دهنها
برآید از دهن رنگین سمن ها
ز فکر چار مغز او چو خاطر
پریشان چار بازار عناصر
قد تاک از غم قدش خمیده
سرانگور سودایش بریده
برد هر کس برو دست تهی را
نمی بیند دگر روی بهی را
شفق از رنگ سیبش برق جولان
به خون تر لعل در کوه بدخشان
غم شفتالوی آن بی مروت
دهان را کرده پر از آب حسرت
دکان خویش را بستند خوبان
به بازارش شدند از خودفروشان
متاع او بود با جان برابر
بود سنگ کم او لعل و گوهر
ندارد از کمی سنگ وی اندوه
که دارد از ترازو پشت بر کوه
ز سودایش ترازو حلقه در گوش
ز سنگش گشته سنگ سرمه خاموش
تبنگ او مسطح همچو افلاک
متاع او چو انجم دیده پاک
ترازو همچو من حیران رنگش
کشد در چشم خود چون سرمه سنگش
بدوکان وی از بس کرده ام خو
متاعش را بود چشمم ترازو
قدم را بار سودایش دو تا کرد
مرا فکر برنجش ماشبا کرد
به بازارش زلیخا را دل افگار
متاعش را به جان یوسف خریدار
شد از فیض رخ آن غیرت حور
بخارا همچو شهر مصر معمور
مرا ای کاش زر می بود بسیار
نمی شد دیگری او را خریدار
به جان پرورده او را زال دوران
نهاده نام او را میرزا جان
قد او سرو گلزار لطافت
کلید قفل آغوش نزاکت
فلک داده به او نشو و نما را
خرابش کرده باغ دلگشا را
بود ابروی او تیغ سیه تاب
به خون تیره بختان داده است آب
ز چشمش دیده خیل فتنه راحت
نهاده سر به بالین فراغت
خرامش موج آب زندگانی
مقامش جلوه گاه کامرانی
زده مژگان او خنجر به افلاک
نگاهش سرمه را افگنده بر خاک
خط پشت لبش مهر گیاهم
صف مژگان او مد نگاهم
نگه عمری به دنبالش دویده
ز چشمش گوشه چشمی ندیده
متاع خشکبارش بی وفایی
بود تر میوه اش ناآشنایی
مرا چون سرمه چشم او ز مستی
به سنگ کم زند از تنگدستی
تهیدستی مرا دارد مکدر
زنم همچون ترازو سنگ بر سر
نه با من زر نه او را رحم بر دل
به او آسان و با من کار مشکل
نمی بینم در این دوران ز احباب
زند بر آتش سوزان من آب
کجا رفتند ازین میخانه رندان
جهان گردید پاک از دردمندان
بیا ساقی که مردم از غم عشق
دم تیغ اجل باشد دم عشق
یکی جامی به کام سیدا کن
به معشوق حقیقت آشنا کن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک معشوق است که قلب شاعر را تسخیر کرده است. معشوق به عنوان یک دکان آراسته و پرزرق و برق توصیف شده که برای خریدارانش کالاهای جذاب و دلپذیر ارائه میدهد. توصیفاتی چون گل، میوه، و شیرینی بر غنای زیبایی آن میافزاید. شاعر به احساسات سرشار خود اشاره میکند و از حسرت و دلتنگی ناشی از دوری او نیز سخن میگوید. او به تضاد میان خوشیهای مادی و غمهای روحی اشاره کرده و از ناکامی در به دست آوردن عشق سخن میگوید. در نهایت، شاعر از ساقی درخواست میکند تا او را با حقیقت عشق آشنا کند و برای واگذاری این غم تلاش میکند.
هوش مصنوعی: دل من را دختری با زیبایی بهشتی و ظاهری دلربا به خود جلب کرده است.
هوش مصنوعی: افراد جذاب و زیبا از علاقه و اشتیاق به طرفداران خود، به شدت مست و نگران شدهاند و این وضعیت باعث شده است که همه جا به نوعی آشفته و نگران باشند.
هوش مصنوعی: دکان او مانند شمعی است که به دیگران روشنی میبخشد و کالایش هم به اندازهای باارزش و گرانبهاست که به شیر مرغ و جان آدمیان میارزد.
هوش مصنوعی: درختان بهشتی و زیباییهای آن مانند یک دکان قشنگ هستند، اما من به دلیل بیمعنایی و خلأ حسی که دارم، از آنها شرمنده و خجالتزدهام. فرشتهها نیز به مانند میوههای بیمزه در کنار این دکان احساس پوچی میکنند.
هوش مصنوعی: سبدها در مغازهاش به آرامی قرار گرفتهاند و زیبایی گلها در سبدها، چشمها را به خود جلب کرده است.
هوش مصنوعی: دهانش مانند پستهای خوشمزه و لبخندش زیباست و زبانش مثل مغز بادام شیرین و خوشگفتار است.
هوش مصنوعی: هر کسی که پسته را میبیند، دهانش پر از آب میشود و مثل پوستهای که پسته را پوشانده است، به فکر خوردن آن میافتد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و ویژگیهای ظاهری شخص اشاره دارد. دستانش با انگشتان رنگین مانند لعل قرمز و خونین به نظر میرسند و رنگ چهرهاش به خاطر این زیبایی، در بازار به رنگ سرخ درآمده است. به نوعی، این توصیف بر جذابیت و جلوه خاص او تأکید میکند.
هوش مصنوعی: چشمهای زیبای محبوب، آنقدر غرق در حالت مستی و جذابیت است که حتی ترازوی عدالت هم از زیبایی و تاثیر آن شرمنده شده و قدرتش را از دست داده است.
هوش مصنوعی: آسمان در برابر دکانش، کهنه و فرسودهای را نشان میدهد که به رنگ آبی تیرهای درآمده است.
هوش مصنوعی: ترازوی چرخندهی شاهین در کهکشان، احساس میکند که مه تابناک به سبدهای فروشگاهش اضافه شده است.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که در آسمان، گرما و کمبود آب باعث شده است که خورشید و ماه در مکانهای خود احساس کمبود کنند و تنها به نظاره نشستهاند.
هوش مصنوعی: چهرهاش از زیبایی، چهارراه را زینت بخشیده و شهر آرزوها را آراسته است.
هوش مصنوعی: از چهرهاش، افرادی مشابه به صرافان آسمانی، به رسم و خط او، شهری با بوی خوش عطر مانند مشک ساختهاند.
هوش مصنوعی: نهال شادی که از آرزوها رشد کرده، مانند گل بهشتی با عطر خوشش است.
هوش مصنوعی: لبانش مانند خرمای بهشت شیرینی و حلاوت دارند و رنگ لعل او را بر خود دارند.
هوش مصنوعی: به خاطر رفتار تند و ناخوشایندش، از مغازهاش فراری شده و از روی بدخلقیش دوری میکند.
هوش مصنوعی: از شوق و خواست انار، بازار پر رونق و شلوغ شده و به زیبایی گل نار میماند که در چهار سو پخش شده است.
هوش مصنوعی: میوه ترنج با زیبایی و شکوه خود باعث افتخار سیهچشمهاست که به انجیر آن نگاه میکنند.
هوش مصنوعی: گلهایی که از آلو و آلبالو به وجود میآیند، رنگینی و طعم شیرینی دارند و به همین دلیل، لبها را به رنگ و طعمی دلنشین میآورند. این میوهها به خاطر طعم مطبوع و زیباییشان، شادی و سرزندگی را به اطرافیان منتقل میکنند.
هوش مصنوعی: از اندیشههای عمیق او، مانند فکرهای آشفته در بازارهای چهارگانه عناصر است.
هوش مصنوعی: به خاطر غم و اندوهی که در دل دارد، قامتش خمیده شده و زیبایی او مانند خوشهای از انگور که چیده شده، کمرنگ و نابود شده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در زندگی به موفقیت و پیروزی دست پیدا کند، دیگر کمبودها و ناکامیهای دیگران را نمیبیند و تنها به زیباییهای زندگی توجه میکند.
هوش مصنوعی: غروب آفتاب با رنگ نارنجی و قرمزش، شبیه رنگ سیب است و این زیبایی آنقدر جذاب است که همچون لالههای سرخ در کوههای بدخشان میدرخشد.
هوش مصنوعی: غم شفتالو، دندان بیرحم را پر از اشک و حسرت کرده است.
هوش مصنوعی: خوبان دکان خود را تعطیل کردند و به بازار آمدند تا از کسانی که خود را میفروشند، خرید کنند.
هوش مصنوعی: کالا و دارایی او به اندازه جانش ارزش داشت، اما چیزهای کمارزشی مانند سنگ، برای او به اندازه جواهراتی مانند لعل و گوهر اهمیت نداشت.
هوش مصنوعی: او از کمی سنگ غمگین نیست، بلکه از سنگینی که روی دوش خود احساس میکند، ناراحت است.
هوش مصنوعی: حلقهای که از عشق او در گوش دارم، به سنگینی سنگی تبدیل شده و این سنگ نیز مانند سرمه، چیزی است که حرفی نمیزند.
هوش مصنوعی: تبنگ او به سطحی بودن خود مانند آسمانها اشاره دارد و کالای او مانند ستارهها، خلوص و پاکی دارد.
هوش مصنوعی: ترازو به شدت در bem.hesab رنگهای مختلف را در چشم خود میبیند، درست مانند سرمهای که بر روی سنگ است و به خاطر جنبههای جذابش جلب توجه میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر عادت کردن زیاد به او، دیگر نمیتوانم به خوبی ارزشش را بسنجیم و همیشه نسبت به او بیتوجه شدهام.
هوش مصنوعی: با دیدن محبوبش، احساس شگفتی و هیجان به او دست میدهد و در این حالت، ذهنش از فکرها و نگرانیها پاک میشود.
هوش مصنوعی: در بازار زلیخا، دل دلشکستهای وجود دارد و یوسف، با تمام وجود، خواهان خریدن آن متاع است.
هوش مصنوعی: با تأثیر چهرهٔ زیبا و خاص آن معشوق، بخارا به زیبایی و رونق مانند شهر مصر تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: ای کاش من مقدار زیادی طلا داشتم، تا کسی دیگر نمیتوانست آن را بخرد و فقط مال من میبود.
هوش مصنوعی: به جان او که پرورش یافته است، زال نامیده شده و از آن زمان به او میرزا جان گفته میشود.
هوش مصنوعی: قد او مانند سرو در گلزار است و لطافت او کلید گشایش آغوش نزاکت و ادب است.
هوش مصنوعی: آسمان به او امکانات رشد و پیشرفت بخشیده، اما او باعث خراب شدن باغ زیبا و دلنشین شده است.
هوش مصنوعی: ابروی او مانند تیغی سیاه است که به بدبختیهای تاریک و غمانگیز زندگی، رنگ و حالتی داده است.
هوش مصنوعی: از نگاه او هزاران آشفتگی و درد را فراموش کرده و به آرامش و راحتی رسیدهام.
هوش مصنوعی: حرکت او مانند موج آب است و زندگیاش نشاندهندهٔ موفقیت و خوشبختیاش میباشد.
هوش مصنوعی: چشمهای او مانند خنجری بر آسمان میدرخشد و خطی از سرمه را بر زمین میکشد.
هوش مصنوعی: خطی که پشت لبش وجود دارد، نشانی از زیبایی و دلربایی اوست، و مژههایش نیز مانند نگینی درخشان در نظر من جلوهگری میکنند.
هوش مصنوعی: سالها در پی او بودهام، اما هرگز یک نگاه کوچک به من نکرده است.
هوش مصنوعی: محصولات خشک او نشانه عدم وفاداری بودند و میوههای تازهاش به ناآشنایی تعبیر میشدند.
هوش مصنوعی: چشمان او برایم مانند سرمهای است که به خاطر عشق و شوق، گاه به سنگی میخورد. این موضوع برمیگردد به اینکه از بیپولی یا تنگدستی رنج میبرم.
هوش مصنوعی: فقر و بیپولی من را آزار میدهد، مانند سنگی که بر ترازویی گذاشته شده باشد.
هوش مصنوعی: نه با من طلا دارد و نه او بر دل من رحم میکند، برای او همه چیز ساده است و برای من کارها سخت و دشوار هستند.
هوش مصنوعی: در این زمان، هیچ کس را نمیبینم که به فکر کمک به من باشد و در شرایط سخت و پر درد من، مانند آب در آتش باشد.
هوش مصنوعی: در این جمله پرسش میشود که رندان کجا رفتهاند و تأکید شده که این میخانه از دردمندان خالی شده و به نوعی جهان از درد و رنج پاک شده است.
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، زیرا که من از غم عشق به مرز مرگ رسیدهام. در حقیقت، عشق به اندازهای عمیق و طاقتفرساست که گویی در آستانهی مرگ قرار دارم.
هوش مصنوعی: یک جام شراب به دست سید بده و او را به درکی عمیق از عشق حقیقی برسان.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.