گنجور

 
سیدای نسفی

جان به لب آمده و نیست ز جانان مددی

وقت من تنگ شد ای دیده گریان مددی

چین بر ابرو زده و جانب من کرد نگاه

یار من بر سر جور آمده یاران مددی

روزگاریست که کارم به خدا افتادست

نی تو را رحم بود نی ز حریفان مددی

رحم بر موی سفیدم کن و دستم برگیر

پیر گردیده ام ای شاه جوانان مددی

سیدا تا دم محشر نه برآیم ز خمار

گر نباشد به من از ساقی دوران مددی