گنجور

 
سیدای نسفی

آمد بهار و فیض نسیم بهار کو

گل کرد داغ بر جگر و لاله زار کو

ای بوی پیرهن چه خبر از عزیز مصر

ای آهوی خطا نفس مشکبار کو

ای کوهکن ز کوهکنی چیست حاصلت

عمرت به سر رسید و تو را مزدکار کو

گلشن شکفت و سبزه دمید و خزان رسید

ای عندلیب در دل تو خارخار کو

بی دردسر نشاط میسر نمی شود

در ساغر زمانه می خوشگوار کو

ای کهربا مطیع تو گردید کهکشان

از بی زری تو را به جهان اعتبار کو

دریادلان به کس دم آبی نمی دهند

در کاسه صدف گهر آبدار کو

داریم چشم لیک درو نیست قطره یی

ما را چو ابر گریه بی اختیار کو

ای سیدا رفیق خدا کس به دهر نیست

جز سایه همرهی به من خاکسار کو