گنجور

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
کمال‌الدین اسماعیل

از عکس لبت دیده بدخشان گردد

وز یاد رخت سینه گلستان گردد

بی روی توگر آب خورم چون گلبن

اندر دل من چو غنچه پیکان گردد

مولانا

چون شاهد پوشیده خرامان گردد

بس رخت بخیل کاو گروگان گردد

 هر پوشیده ز جامه عریان گردد

گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد

مجد همگر

هر سر که تو را بر خط فرمان گردد

از دولت تو سرور اقران گردد

آن عید هر آنکه با تو کژ بد چوگان

این عید به شمشیر تو قربان گردد

طالب آملی

روی تو شود مهر چو تابان گردد

لعل تو شود صبح چو خندان گردد

جز روی تو در حمایت زلف که دید

خورشید که از سایه نشینان گردد

جویای تبریزی

هر کس از وضع خود گریزان گردد

شاید که بری ز نور ایمان گردد

باشد در دیده‌ها به عینه زنار

از دانه چو تار سبحه عریان گردد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه