گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد

ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد

چه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازد

به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد

بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد

در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد

ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت

چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد

نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست

یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد

از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی

که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد

گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که

ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد

چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند

که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد

چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش

ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

محمد.ق در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۶ نوشته:

جهت آشنایی بیشتر با مفهوم این شعر می توانید به تفسیری که دکتر عبدالکریم سروش در سخنرانی با موضوع "حیرت فلسفه" در اکتوبر 2014در دانشگاه دالاس داشتند مراجعه نماییند.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
هانیه سلیمی در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۳ نوشته:

راجع به خوانش مصرع: " از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی"؛ دکتر شفیعی کدکدنی در کتاب "گزیده غزلیات شمس"، صفحه 186 غزل شماره 155 بعد از لغت
"ترس" ویرگول گذاشته اند. دکتر ایرج شهبازی(استاد ادبیات در دانشگاه شهید بهشتی) نیز خوانش این مصرع را به این صورت(که بعد از ترس ویرگول باشد) درست می دانند.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۳ نوشته:

حقیقت گریز پای است، چون هستی‌ دائماً تغییر می‌‌کند و این را جلال دین به بی‌ قراری در هستی‌ بیان می‌‌کند و همین بی‌ قراری است که به هستی‌ قرار و یا امکان بودن می‌‌بخشد و این ویژگی‌ است که حقیقت را راز گونه می‌‌کند
و انسان راز ورز یا عارف زندگی‌ خود را صرف انس گرفتن و آموختن و نزدیکی با راز‌ها می‌‌کند کاری که در دانشگاه‌ها و فضا‌های آموزشی صورت نمی گیرد و در نتیجه با واژه حیرت در برابر علم روبرو می‌‌شویم
حل آنکه این غزل نه آنکه حیرت نیست بلکه عین علم است ولی علمی‌ که هنوز به رسمیت شناخته نشده است هر چند که در فیزیک امروزه به آن رسیده ایم و این گریز پایی‌ را به خوبی تجربه کرده ایم
اگر این جهان را عاملی به وجود می‌‌آورد که خود ثابت می‌‌بود و فقط پرستیدن و تماشا شدن را سزاوار می‌‌بود هرگز به وجود نمی آمد
بلکه اگر عاملی برای پیدایش هستی‌ در نظر بگیریم مسلما پیدایش هستی‌ خود موجب پیدا شدن و تغییر و تکامل همان عامل نیز هست و این‌ها با هم و در هم هستی‌ داری و زندگی‌ می‌‌کنند و جدا از هم نیستند
تاریخ ادیان هم همین را نشان می‌‌دهد که چگونه مفهوم خدا همراه تکامل انسان تکامل پیدا می‌‌کند و این راه را پایانی نیست و انسان باید از تملک خدا و دریافتن آن دست بر دارد همان گونه که از هر تملکی باید دست بکشد مانند تملک زمین و کار خانه و بانک و جزیره و روستا و انسان و دکترا و مقام و هر چیزی دیگر

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.