گنجور

غزل شمارهٔ ۷۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آب حیوان باید مر روح فزایی را

ماهی همه جان باید دریای خدایی را

ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد

این عرصه کجا شاید پرواز همایی را

صد چشم شود حیران در تابش این دولت

تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را

گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی

آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را

دلتنگ همی‌دانند کان جای که انصافست

صد دل به فدا باید آن جان بقایی را

دل نیست کم از آهن آهن نه که می‌داند

آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را

عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی

عقلی بنمی باید بی‌عهد و وفایی را

خورشید حقایق‌ها شمس الحق تبریز است

دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

خورشید آسمان اگر نباشد هیچ موجود زنده‌ای باقی‌ نمی ماند این خورشید چون موتور گرما بخشی دایما می‌‌تابد و همین نظم و پیوستگی و گرما دهی است که زندگی‌ را ممکن و افزاینده کرده است، جلال دین نیز خورشید دیگری را به هستی‌ آورده است و آن شمس است که هم ساخته جلال دین است و هم موجودی زمینی و واقعی‌ بوده است، این خورشید نیز چون خورشید آسمان با کوشش و توانائی جلال دین منظم و دایمی و نیرو بخش است ولی در معنی‌ و معنویات
کسی‌ که با او دوستی‌ کند و زیر تابش این خورشید باشد با دریای معنی‌ در می‌‌آمیزد و معنی‌‌های نو همواره به او میرسد
آنچه امروز می‌‌آید، آینده آن چیزی است که در گذشته آمده است، این پیغام بزرگ این غزل امروزه در غرب به صورت پدیدار شناسی مورد بررسی فلسفی قرار گرفته و می‌‌گیرد
خورشید زمینی حاصل خورشید آسمانی است، این از فرهنگ و فلسفه ایرانی نور و اشراق می‌‌آید، نشان آن مرغ همای است که بر فراز ما در پرواز است و نیک بختی انسان را پیاپی پاس می‌‌دارد همان گونه که سیمرغ پشتیبان پهلوانی در انسان است

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید