گنجور

 
مولانا

ز رویت دسته گل می‌توان کرد

ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد

ز قد پرخم من در ره عشق

بر آب چشم من پل می‌توان کرد

ز اشک خون همچون اطلس من

براق عشق را جل می‌توان کرد

ز هر حلقه از آن زلفین پربند

پر گردن کشان غل می‌توان کرد

تو دریایی و من یک قطره ای جان

ولیکن جزو را کل می‌توان کرد

دلم صدپاره شد هر پاره نالان

که از هر پاره بلبل می‌توان کرد

تو قاف قندی و من لام لب تلخ

ز قاف و لام ما قل می‌توان کرد

مرا همشیره است اندیشه تو

از این شیره بسی مل می‌توان کرد

رهی دورست و جان من پیاده

ولی دل را چو دلدل می‌توان کرد

خمش کن زان که بی‌گفت زبانی

جهان پربانگ و غلغل می‌توان کرد

 
 
 
گنجور برای ایرانیان داخل کشور
غزل شمارهٔ ۶۸۴ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
کمال‌الدین اسماعیل

ز رویت دسته گل می توان کرد

ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد

ز قدّ چفتۀ من در ره عشق

بر آب دیده ام پل می توان کرد

ز نوک غمزۀ تو بی محابا

[...]

بیدل دهلوی

اگر نظّاره‌ گل می‌توان کرد

وطن در چشم بلبل می‌توان‌ کرد

درین محفل ز یک مینا بضاعت

به چندین نغمه قلقل می‌توان‌کرد

عرق‌واری گر از شرم آب گردم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه