گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۴

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان

شب ترک تازی‌ها بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی

کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان

زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته

رخ‌ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد

ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد

ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد

آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل

کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد

چون غرق دریا می‌شود دریاش بر سر می‌نهد

چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد

گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می‌شود

کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد

یک سان نماید کشت‌ها تا وقت خرمن دررسد

نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

گفتم چگونه به سرای شاه راه یافتی ای حکیم گفت که سگم نبردم ! که سگان از دیدن هم خلالوش کنند !

مولانا به اشکاری سگ خود را نفس اماره می بیند ! و سگ دربان را که از دیدن سگ نفس فریاد بر می اورد را دوزخ سپاه و یا سپاهیان شیطان می بیند یعنی شیطان را دربان پروردگار و دشمن انسان می شناساند به ما . پس معنی بیت ۴ چنین است .
ما که امانت الهی را داریم شب گریزان و دوان از دست زنگیان که دوزخ سپاه هستند می گریزیم زیرا ما هستیم که زر هستی که امانت الهی است را برده ایم و پیگیری و دشمنی سپاه شیطان که پاسبان درگاه الهی بود طبیعی است . قطعه ای که در پیش درامد نوشتم برای راز گشایی از مثنوی بود که به نثر در آورده بودم .

👆☹

همایون نوشته:

این غزل دنباله‌ای است از غزل دیگری با همین مطلع و از غزل‌های دو گانه است و نیز پیش غزلی است بر غزل زیر که این دو گانه را سه گانه می‌‌کند
بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد - خیزید‌ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
اینجا شب که پیش از این به دنیای معنی‌ تعبیر شد که خلوت گاه عاشقان معنی‌ است و جایگاه الله نیز همان جاست، به یک توانمندی پنهان، معنی‌ می‌‌شود چون یوسفی در چاه، چون شاهی‌ در صورت یک پیاده و چون مغزئ در میان کاه
هر که به این توانمندی آگاه گردد گویی گوهری یگانه یافته است که همه را به دنبال خود می‌‌کشد، گوهری که همه هستی‌ پاسبان و نگهبان آن است و باید بتوانی بی‌ خورشید روزانه و با خورشیدی دیگر که در تاریکی نهفته است در جستجوی آن بر آئی، جلال دین که در این کار خبره و تک تاز است دریائی را می‌‌شناسد که از جنس آه عاشق است و خواست دل را با خواست‌های دیگر فرق می‌‌نهد خواست‌ها همه از ضعف می‌‌آیند ولی آه دل همه توانائی و افرینندگی است به بزرگی دریا که در زیر پای تو فرش می‌‌شود و جنس تو را تغییر می‌‌دهد و خاک تو را عوض می‌‌کند هر چند که هنوز آنان که ظاهر بین ا‌ند و با خورشید روزانه می‌‌بینند تو را مانند دیگران می‌‌بینند ولی خوش به حال آنکه رخ او رخ جلال دین را می‌‌بیند و شاهی‌ او را به جای می‌‌آورد و در وقت خرمن از جنس مغز است و نه کاه که با بادی می‌‌رود، چنین ایمانی همه ایمان‌های دیگر را به گمراهه مبدل می‌‌سازد

👆☹

mehdi shiraz نوشته:

یگانگی شب و روز یا انسان و خاک یا هستی و عدم، روشنائی و ظلمت و از دو به یک رسیدن ونیز از هر طرف از هر دوئی به طرف دیگر رسیدن یا درک طرف دیگرش ویکجا دیدن وارتباط تک تک هر دو به یک

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید