گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

دگربار این دلم آتش گرفتست

رها کن تا بگیرد خوش گرفتست

بسوز ای دل در این برق و مزن دم

که عقلم ابر سوداوش گرفتست

دگربار این دلم خوابی بدیدست

که خون دل همه مفرش گرفتست

چو سایه کل فنا گردم ازیرا

جهان خورشید لشکرکش گرفتست

دلم هر شب به دزدی و خیانت

ز لعل بار سلطان وش گرفتست

کجا پنهان شود دزدی دزدی

که مال خصم زیر کش گرفتست

بسی جان که همی‌پرد ز قالب

ولی پایش حریف کش گرفتست

ز ذوق زخم تیرش این دل من

به دندان گوشه ترکش گرفتست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

آتش گرفتن دل‌ همان عاشق شدن دل‌ است عشق درصدی نیست تمام و کامل است آتش همه چیز را نابود می‌‌کند و به آتش تبدیل می‌‌کند

نه‌ می‌‌شود و نه باید جلوی آنرا گرفت زیرا سرنوشت دل‌ همین است و سرنوشت عقل هم در نهایت همین است که در این قمار وارد شود و ابر این سودا تمامی آن را فرا بگیرد و برق این ابر آتش دل‌ را شعله ور می‌‌کند

دل‌ خواب می‌‌بیند چون دیدن دل‌ مثل خواب دیدن است که با دیدن چشم که فقط بخش کوچک و ظاهر را می‌‌بیند تفاوت بزرگ دارد

خون دل‌ همان آرزو مندی و عشق و خواستن دل‌ است که گسترده شده است چون مفرش

عاشق است که چیزی بدست آورده است و بقیه دستشان در زندگی‌ خالی‌ است پس پنهان هستند و به چشم نمی آیند ولی عاشق که چیزی با ارزش با خود دارد نمی تواند پنهان شود هر چند دوست دارد چون سایه در برابر سپهسالار خورشید محو و فنا شود

ولی دلبر با سپردن دارایی خود به او نمی‌‌گذارد و هر جا برود با تیر معشوق که تیر بسیار گران بها است روبرو است و خود هم همین را می‌‌خواهد

کانال رسمی گنجور در تلگرام