گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۷۹

 
جلال الدین محمد مولوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات
 

بیامدیم دگربار سوی مولایی

که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد

کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی

فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو

نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی

هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش

که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی

بیامدیم دگربار سوی معشوقی

که می‌رسید به گوش از هواش هیهایی

بیامدیم دگربار سوی آن حرمی

که فرق سجده کنش هست آسمان سایی

بیامدیم دگربار سوی آن چمنی

که هست بلبل او را غلام عنقایی

بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما

که مشک پر نشود بی‌وجود سقایی

همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا

که نیست بی‌تو مرا دست و دانش و رایی

بیامدیم دگربار سوی آن بزمی

که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی

بیامدیم دگربار سوی آن چرخی

که جان چو رعد زند در خمش علالایی

بیامدیم دگربار سوی آن عشقی

که دیو گشت ز آسیب او پری زایی

خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را

که هست بر تو موکل غیور لالایی

حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو

که نیست درخور آن گفت عقل گویایی

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.