گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده‌ای

گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده‌ای

دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد

عکس برون می‌زند گر چه تو در پرده‌ای

خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه‌ایست

ور خورد او آب شور شوره برآورده‌ای

سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان

گر نه خزان دیده‌ای پس ز چه روزرده‌ای

گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان

پرورش جان تویی جان چو تو پرورده‌ای

کیست که زنده کند آنک تواش کشته‌ای

کیست که گرمش کند چون تواش افسرده‌ای

شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص

زانک تو جوشیده‌ای زانک تو افشرده‌ای

داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر

شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده‌ای

چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره‌ای

نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده‌ای

خضر بقایی شوی گر عرض فانیی

شادی دل‌ها شوی گر چه دل آزرده‌ای

کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان

تا نرسد خلعتی دولت صدمرده‌ای

گفت درختی به باد چند وزی باد گفت

باد بهاری کند گر چه تو پژمرده‌ای

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.