گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی

چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی

من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش

مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی

پاسبان در تو ماه برین بام فلک

تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی

ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم

تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی

هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد

سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی

کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی

جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی

سجده کردند ملایک تن آدم را زود

پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی

اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد

چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بابک در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۸ نوشته:

دین، بینشی است که از ژرفای وجود انسان میجوشد و پدیدارمیشود و چهره می یابد. اینست که درهادخت نسک دیده میشود که انسان با "چشم خودش"، دین یا پری را که اصل زیبائی، و معشوقه و جفت خودش هست، می بیند. این چهره شدن ( اصل ، بخودی خودش ، شکل و صورت گرفتن) را مولوی، « آئینه شدن » مینامد.
به عبارت مولوی، آنگاهست که "وجود ِ انسان، آئینه میشود". آئینه، از دیدگاه ما، چیزیست که فقط، بازمیتابد. چشم، آئینه ایست که اشیاء را باز می تابد. اندیشه های انسان، اعمال و گفتارهای انسان، بازتابنده چیزهائی هستند که در محیطش و در اجتماعش روی میدهد . گوهر ِانسان ، آئینه است ، چون فقط محیط و شرائط اجتماعی و اقتصادیش را در افکار و اقوال و اعمالش ، بازمی تابد . این گونه تصاویر ، ما را به کلی از مفهومی که مولوی و فرهنگ ایران از "آئینه شدن که همان دین شدن، همان چشم شدن، همان خردشدن" است، دور میسازد. انسان، برای مولوی و برای فرهنگ ایران، چنین گوهر « آئینه ای » ندارد. انسان، موجودِ بازتابنده و منعکس سازنده نیست، بلکه درهر اندیشه و گفته و کاری، اصالت خود را مینماید. تصویر مولوی و فرهنگ ایران از انسان، بکلی بر ضد تصویر مارکس و جامعه شناسان آمریکائی است، که انسان را به « آئینه بازتابنده اجتماع و اقتصاد و اخلاق و دین » میکاهند، و آنرا ، علمی هم میدانند . این اندیشه نزد مولوی ، ژرف نخستین سیمرغی را پیدا میکند، که جان را شیرابه روان میدانست که از پرتوهای نگاه چشم انسان، به هر چیزی در محیطش روان میشود و به آنها ، جان میدهد . مولوی در این راستا میگوید که روند زمانه ، تن است، و انسان ، جان تن ِ زمانه است . انسان ، میتواند به زمان ، جان نوین و تازه ببخشد . مـا ، جـان ِ زمـانـیـم . این اندیشه ، بکلی متضاد با اندیشه خیام ، و گذرابودن زمان ، در اسلام و الهیات زرتشتی است .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.