گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی

فرورفتی به خود غمخواره گشتی

تو را من پاره پاره جمع کردم

چرا از وسوسه صدپاره گشتی

ز دارالملک عشقم رخت بردی

در این غربت چنین آواره گشتی

زمین را بهر تو گهواره کردم

فسرده تخته گهواره گشتی

روان کردم ز سنگت آب حیوان

به سوی خشک رفتی خاره گشتی

تویی فرزند جان کار تو عشق است

چرا رفتی تو و هرکاره گشتی

از آن خانه که تو صد زخم خوردی

به گرد آن در و درساره گشتی

در آن خانه که صد حلوا چشیدی

نگشتی مطمئن اماره گشتی

خمش کن گفت هشیاریت آرد

نه مست غمزه خماره گشتی

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساعد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۰۲ نوشته:

سلام . این غزل به طور کامل و به زیبایی تمام توسط آقای پرویز شهبازی در برنامه شماره 816 گنج حضور در خردادماه 1399 تفسیر شد .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
هادی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۹ نوشته:

با درود
واقعا عجیب است که جز یکی حاشیه ای زیر این شعر زیبا و سوزناک نمیبینم.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.