گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی

لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی

ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد

کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی

ای از پس صد پرده درتافته رخسارت

تا عالم خاکی را از عشق برآرایی

جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد

جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی

سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان

کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی

چندانک تو می‌کوشی جز چشم نمی‌پوشی

تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی

جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم

سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی

کان عهد که من کردم بی‌جان و بدن کردم

نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی

مست آنچ کند در می از می‌بود آن به روی

در آب نماید او لیک او است ز بالایی

تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین

آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.