گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی

ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی

رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک

خاک کف پای شه کی باشد سردستی

ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن

بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی

ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو

در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی

در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده

با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی

ای دل بزن انگشتک بی‌زحمت لی و لک

در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی

آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو

جان‌ها بپرستندت گر جسم بنپرستی

ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی

بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی

گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد

ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی

چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا

تا ره نزدی ما را از پای بننشستی

درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن

یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.