گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای صد هزار خرمن‌ها را بسوخته

زین پس مدار خرمن ما را بسوخته

از عشق سنگ خارا بر آهنی زده

برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته

از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن

هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته

سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده‌ای

هم پرده‌اش دریده و سرنا بسوخته

در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت

تا روز حشر بینی سرما بسوخته

از عالم نه جای ندا کرد عشق تو

هر جان که گوش داشته برجا بسوخته

ای لطف سوزشی که شرار جمال تو

جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته

آن روی سرخ را می احمر دمی بدید

صفرای عشق او می حمرا بسوخته

آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر

سودای تو برآید و صفرا بسوخته

طبعی که لاف زلف مطرا همی‌زدی

از جعد طره تو مطرا بسوخته

در وا شدم به جستن تو جانب فلک

در وا نگشت ماندم دروا بسوخته

کی بینم از شعاع وصال تو آتشی

راه دراز هجر ز پهنا بسوخته

من چون سپند رقص کنان اندر او شده

شعر تر و قصیده غرا بسوخته

اندرفتاده برق به دکان عاشقان

بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته

زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک

ز اکسیر مس‌ها را استا بسوخته

ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق

زنار پیر راهب ترسا بسوخته

برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده

ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۱ سال قبل، جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۶ نوشته:

غزلی بسیار ناب، طلایی در وزن بسیار سنگین و معنای ژرف و سوزاننده و کمیاب
عشق همه چیز را میسوزاند جز خرمن عاشق جانی را
خوب است اگر آهنگ سازی بتواند نوای این غزل را به گوش جانها برساند با ریتم دشواری که میتواند چالش آور باشد و نوآور که غزلی پرده سوز است و ساز ها را به سوزش و آتش میکشد
غزلی که قصد دارد اصل سرما را از زندگی دورکند و بسوزاند و هر پرده ای که میخواهد ابری بر سر انسان بالارونده بکشد و او را از سروری اش دور کند بسوزد و انسان را به انسان برساند
شاید بالاترین تمجید و تکریم از شمس در اینجا جمع شده است همراه والاترین تعریف و تاویل از عشق

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.