گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره

تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره

ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته

بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره

صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر

ای آب روان کرده از مرمر و از خاره

ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده

وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره

ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما

و اندیشه روان کرده از خون دل پاره

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.