گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

می‌دوید از هر طرف در جست و جو

چشم پرخون تیغ در کف عشق او

دوش خفته خلق اندر خواب خوش

او به قصد جان عاشق سو به سو

گاه چون مه تافته بر بام‌ها

گاه چون باد صبا او کو به کو

ناگهان افکند طشت ما ز بام

پاسبانان درشده در گفت و گو

در میان کوی بانگ دزد خاست

او بزد زخمی و پنهان کرد رو

گرد او را پاسبانی درنیافت

کش زبون گشته‌ست چرخ تندخو

بر سر زخم آمد افلاطون عقل

کو نشان‌ها را بداند مو به مو

گفت دانستم که زخم دست کیست

کو است اصل فتنه‌های تو به تو

چونک زخم او است نبود چاره‌ای

آنچ او بشکافت نپذیرد رفو

از پی این زخم جان نو رسید

جان کهنه دست‌ها از خود بشو

عشق شمس الدین تبریزی است این

کو برون است از جهان رنگ و بو

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۱ نوشته:

عارف و خردمند حقیقی کسی نیست که در گوشه ای خلوت گزیند و به کاری و مقامی مشغول شود و یا تعدادی مرید بدور خود جمع کند، بلکه ده به ده و شهر به شهر چون سقراط بدنبال خردمندی برتر از خود میگردد و تا نیابد از پای نمی نشیند
شمس از این زمره است و او جلال دین را نشان میکند و ایندو همدیگر را ملاقات میکنند و بسیار خوشحالند ولی نمی دانند که چه خواهد شد
جلال دین به بیان های گوناگون و تشبیهات فراوان در غزل های بیشماری سعی در توصیف این رویداد و بزرگی آن میکند زیرا این یک رویداد تاریخی و واقعه ساده ای نیست که بشود آنرا یکباره توضیح داد و از آن گذشت
فقط بزرگی چون افلاطون میتواند به عظمت این رویداد سترگ پی ببرد، چون جلال دین که از بزرگان روزگار است و سلطان و وزیر سلجوقی دوستان و چاکران اویند با این رویداد محو و نابود میشود و جلال دین دیگری از درون او سر بر می آورد و همچنین شمس به آستانه رهایی و کرانه بزرگی خود در هستی میرسد بطوریکه هستی برای او کوچک میشود و جایی برای گنجایش او ندارد، وجود او از رودخانه هستی به دریای عدم راه می یابد این عروج برای دیگرانی چون حسین حلاج و شهاب سهروردی و عین القضات همدانی نیز حاصل شده است
اما عروج و خروج جلال دین در همین دنیا و در زندگی او روی میدهد، اینبار این جلال دین است که بر گنجایش هستی می افزاید و فرهنگ نوینی برای انسان پدید می آورد و راه بزرگی انسان را در هستی می گشاید و مرز ها و محدودیت ها را نابود میکند تا انسان بتواند در درون هستی به بزرگی درخورد خود دست یابد و هر روز از کهنگی خود دور شود و نویی تازه ای پیدا کند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.