گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای دل صافی دم ثابت قدم

جئت لکی تنذر خیر الامم

سر ننهی جز به اشارات دل

بر ورق عشق ازل چون قلم

از طرب باد تو و داد تو

رقص کنانیم چو شقه علم

رقص کنان خواجه کجا می روی

سوی گشایشگه عرصه عدم

خواجه کدامین عدم است این بگو

گوش قدم داند حرف قدم

عشق غریب است و زبانش غریب

همچو غریب عربی در عجم

خیز که آورده امت قصه‌ای

بشنو از بنده نه بیش و نه کم

بشنو این حرف غریبانه را

قصه غریب آمد و گوینده هم

از رخ آن یوسف شد قعر چاه

روشن و فرخنده چو باغ ارم

قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ

جنت و ایوان شد و صفه حرم

همچو کلوخی که در آب افکنی

باز شود آب در آن دم ز هم

همچو شب ابر که خورشید صبح

ناگه سر برزند از چاه غم

همچو شرابی که عرب خورد و گفت

صل علی دنتها و ارتسم

از طرب این حبس به خواری و نقص

می نگرد بر فلک محتشم

ای خرد از رشک دهانم مگیر

قد شهد الله و عد النعم

گر چه درخت آب نهان می خورد

بان علی شعبته ما کتم

هر چه بدزدید زمین ز آسمان

فصل بهاران بدهد دم به دم

گر شبه دزدیده‌ای وگر گهر

ور علم افراشتی وگر قلم

رفت شب و روز تو اینک رسید

سوف یری النائم ماذا احتلم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.