گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بام

بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام

تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان

صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام

از هوس عشق او چرخ زند نه فلک

وز می او جان و دل نوش کند جام جام

چون به تجلی بتافت جانب جان‌ها شتافت

باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام

گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم

گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.