گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم

فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

هین که بکلربک شادی به سعادت برسید

پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم

گر به گرگی برسم یوسف مه روی شود

در چهی گر بروم گردد چه باغ ارم

آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگ

خاتم وقت شود پیش من از جود و کرم

خاک چون در کف من زر شود و نقره خام

چون مرا راه زند فتنه گر زر و درم

صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود

جان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم

مرد غم در فرحش که جبر الله عزاک

آن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم

بستاند به ستم او دل هر کی خواهد

عدل‌ها جمله غلامان چنین ظلم و ستم

آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند

زود بیگانه شود در هوسش خال ز عم

گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنم

تو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۴۴ نوشته:

خط چهارم "حاتم " درست است نه "خاتم"

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
شاهین در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۵۹ نوشته:

خط اول بجای بده است: بداست (به ضم ب یعنی بوده است)

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.