گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چه نزدیک است جان تو به جانم

که هر چیزی که اندیشی بدانم

ضمیر همدگر دانند یاران

نباشم یار صادق گر ندانم

چو آب صاف باشد یار با یار

که بنماید در او عکس بنانم

اگر چه عامه هم آیینه‌هااند

که بنماید در او سود و زیانم

ولیکن آن به هر دم تیره گردد

که او را نیست صیقل‌های جانم

ولی آیینه ای عارف نگردد

اگر خاک جهان بر وی فشانم

از این آیینه روی خود مگردان

که می گوید که جانت را امانم

من و گفت من آیینه‌ست جان را

بیابد حال خویش اندر بیانم

خمش کن تا به ابرو و به غمزه

هزاران ماجرا بر وی بخوانم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمد معتمدی » عبور » تصنیف «چه نزدیک»

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

انسان عشق آشنا از دروغ و ریا بیزار است و صداقت را پیشه خود می‌‌سازد تا هر روز نو شود و نادیدنی‌ها را ببیند نه آنچه را که سودی و لقمه‌ای در آن است به چنگ آورد بلکه زیبائی‌ها و بزرگی‌ها را شکار کند
یکی‌ از ویژگی‌‌های چنین انسانی‌ آیینه بودن اوست که دوستان می‌‌توانند جان خود را در او ببینند نه صورت ظاهری را
این دیدن با دیدن صورت‌ها و ظاهر‌ها تفاوت ماهوی دارد، در این دیدن یکی‌ شدن و بزرگ شدن و تغییر کردن هم هست
به خصوص که یار تو جلال دین باشد، برای همین است که آیینه و یار از واژه‌های کلیدی در فرهنگ جلالی به شمار می‌‌آید

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام