گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گهی در گیرم و گه بام گیرم

چو بینم روی تو آرام گیرم

زبون خاص و عامم در فراقت

بیا تا ترک خاص و عام گیرم

دلم از غم گریبان می دراند

که کی دامان آن خوش نام گیرم

نگیرم عیش و عشرت تا نیاید

وگر گیرم در آن هنگام گیرم

چو زلف انداز من ساقی درآید

به دستی زلف و دستی جام گیرم

اگر در خرقه زاهد درآید

شوم حاجی و راه شام گیرم

وگر خواهد که من دیوانه باشم

شوم خام و حریف خام گیرم

وگر چون مرغ اندر دل بپرد

شوم صیاد مرغان دام گیرم

چو گویم شب نخسپم او بگوید

که من خواب از نماز شام گیرم

وگر گویم عنایت کن بگوید

که نی من جنگیم دشنام گیرم

مراد خویش بگذارم همان دم

مراد دلبر خودکام گیرم

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکوه در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۸ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۰۵ نوشته:

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
شمس تبریزی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۱ نوشته:

وگر گویم عنایت کن بگوید
که نی من جنگیم دشنام گیرم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.