گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

زنده منگر در من زیرا نه چنانم

اندر کژیم منگر وین راست سخن بین

تیر است حدیث من و من همچو کمانم

این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من

بازار جهان در به کی مانم به کی مانم

وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی

دارمش نگوسار از او من نچکانم

ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را

کز بحر بدان قطره جواهر بستانم

چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر

بر چرخ وفا آید این ابر روانم

در حضرت شمس الحق تبریز ببارم

تا سوسن‌ها روید بر شکل زبانم

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال قبل، شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۳۴ نوشته:

از جسم گریزان شدم، از روح به پرهیز..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.