گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

زنده منگر در من زیرا نه چنانم

اندر کژیم منگر وین راست سخن بین

تیر است حدیث من و من همچو کمانم

این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من

بازار جهان در به کی مانم به کی مانم

وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی

دارمش نگوسار از او من نچکانم

ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را

کز بحر بدان قطره جواهر بستانم

چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر

بر چرخ وفا آید این ابر روانم

در حضرت شمس الحق تبریز ببارم

تا سوسن‌ها روید بر شکل زبانم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. نوشته:

از جسم گریزان شدم، از روح به پرهیز..

👆⚐

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.