گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

وانگهان چون گازری از گازران درویشتر

وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار

ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود

ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار

گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر

تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار

دسته دسته جامه‌های گازران از کار ماند

تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار

هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل

سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار

گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس

کز برای او برآید آفتاب از هر کنار

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

علی اعرابی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۱۷ نوشته:

در گذشته به کسانی که به شغل رخت شویی مشغول بودند، گازُر میگفتند.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.