گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بر سر تختی شنید آن نیک‌نام

طقطقی و های و هویی شب ز بام

گامهای تند بر بام سرا

گفت با خود این چنین زهره کرا

بانگ زد بر روزن قصر او که کیست

این نباشد آدمی مانا پریست

سر فرو کردند قومی بوالعجب

ما همی گردیم شب بهر طلب

هین چه می‌جویید گفتند اشتران

گفت اشتر بام بر کی جست هان

پس بگفتندش که تو بر تخت جاه

چون همی جویی ملاقات اله

خود همان بد دیگر او را کس ندید

چون پری از آدمی شد ناپدید

معنی‌اش پنهان و او در پیش خلق

خلق کی بینند غیر ریش و دلق

چون ز چشم خویش و خلقان دور شد

هم‌چو عنقا در جهان مشهور شد

جان هر مرغی که آمد سوی قاف

جملهٔ عالم ازو لافند لاف

چون رسید اندر سبا این نور شرق

غلغلی افتاد در بلقیس و خلق

روحهای مرده جمله پر زدند

مردگان از گور تن سر بر زدند

یک دگر را مژده می‌دادند هان

نک ندایی می‌رسد از آسمان

زان ندا دینها همی‌گردند گبز

شاخ و برگ دل همی گردند سبز

از سلیمان آن نفس چون نفخ صور

مردگان را وا رهانید از قبور

مر ترا بادا سعادت بعد ازین

این گذشت الله اعلم بالیقین

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۹:۵۰ نوشته:

مانا از مانستن یعنی به نظر آمدن شبیه بودن ، مانا همان معنا هم هست و نیز مانوک را هم همین نویسند .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۹:۵۲ نوشته:

از مژده لغت مژده ور را هم داریم یعنی بشار !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.