گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای برادر بود اندر ما مضی

شهریی با روستایی آشنا

روستایی چون سوی شهر آمدی

خرگه اندر کوی آن شهری زدی

دو مه و سه ماه مهمانش بدی

بر دکان او و بر خوانش بدی

هر حوایج را که بودش آن زمان

راست کردی مرد شهری رایگان

رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو

هیچ می‌نایی سوی ده فرجه‌جو

الله الله جمله فرزندان بیار

کین زمان گلشنست و نوبهار

یا بتابستان بیا وقت ثمر

تا ببندم خدمتت را من کمر

خیل و فرزندان و قومت را بیار

در ده ما باش سه ماه و چهار

که بهاران خطهٔ ده خوش بود

کشت‌زار و لالهٔ دلکش بود

وعده دادی شهری او را دفع حال

تا بر آمد بعد وعده هشت سال

او بهر سالی همی‌گفتی که کی

عزم خواهی کرد کامد ماه دی

او بهانه ساختی کامسال‌مان

از فلان خطه بیامد میهمان

سال دیگر گر توانم وا رهید

از مهمات آن طرف خواهم دوید

گفت هستند آن عیالم منتظر

بهر فرزندان تو ای اهل بر

باز هر سالی چو لکلک آمدی

تا مقیم قبهٔ شهری شدی

خواجه هر سالی ز زر و مال خویش

خرج او کردی گشادی بال خویش

آخرین کرت سه ماه آن پهلوان

خوان نهادش بامدادان و شبان

از خجالت باز گفت او خواجه را

چند وعده چند بفریبی مرا

گفت خواجه جسم و جانم وصل‌جوست

لیک هر تحویل اندر حکم هوست

آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران

باز سوگندان بدادش کای کریم

گیر فرزندان بیا بنگر نعیم

دست او بگرفت سه کرت بعهد

کالله الله زو بیا بنمای جهد

بعد ده سال و بهر سالی چنین

لابه‌ها و وعده‌های شکرین

کودکان خواجه گفتند ای پدر

ماه و ابر و سایه هم دارد سفر

حقها بر وی تو ثابت کرده‌ای

رنجها در کار او بس برده‌ای

او همی‌خواهد که بعضی حق آن

وا گزارد چون شوی تو میهمان

بس وصیت کرد ما را او نهان

که کشیدش سوی ده لابه‌کنان

گفت حقست این ولی ای سیبویه

اتق من شر من احسنت الیه

دوستی تخم دم آخر بود

ترسم از وحشت که آن فاسد شود

صحبتی باشد چو شمشیر قطوع

همچو دی در بوستان و در زروع

صحبتی باشد چو فصل نوبهار

زو عمارتها و دخل بی‌شمار

حزم آن باشد که ظن بد بری

تا گریزی و شوی از بد بری

حزم سؤ الظن گفتست آن رسول

هر قدم را دام می‌دان ای فضول

روی صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامیست کم ران اوستاخ

آن بز کوهی دود که دام کو

چون بتازد دامش افتد در گلو

آنک می‌گفتی که کو اینک ببین

دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین

بی کمین و دام و صیاد ای عیار

دنبه کی باشد میان کشت‌زار

آنک گستاخ آمدند اندر زمین

استخوان و کله‌هاشان را ببین

چون به گورستان روی ای مرتضا

استخوانشان را بپرس از ما مضی

تا بظاهر بینی آن مستان کور

چون فرو رفتند در چاه غرور

چشم اگر داری تو کورانه میا

ور نداری چشم دست آور عصا

آن عصای حزم و استدلال را

چون نداری دید می‌کن پیشوا

ور عصای حزم و استدلال نیست

بی عصاکش بر سر هر ره مه‌ایست

گام زان سان نه که نابینا نهد

تا که پا از چاه و از سگ وا رهد

لرز لرزان و بترس و احتیاط

می‌نهد پا تا نیفتد در خباط

ای ز دودی جسته در ناری شده

لقمه جسته لقمهٔ ماری شده

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

همایون شجریان » Abdi: Rumi » Rumi, Act I: Shams and Rumi اسپاتیفای

music_note معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

مثنوی نسخهٔ قونیه، کاتب محمد بن عبدالله القونوی، پایان کتابت ۶۷۷ ه.ق » تصویر 218

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

تاوتک در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۴۴ نوشته:

فرجه جو دراینجا به معنی جوینده فرصت است اما فرجه علاوه بر سیر وسیاحت معنی شکاف و رخنه هم میدهد مانند فرجه امتحانی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۵۵ نوشته:

گام زان سان نه که نابینا نهد واقعا خردمندانه و حزمانه است .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

تاوتک در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۵۵ نوشته:

خباط هم همان پری زدگی است اما اینجا هلاکت معنی میدهد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۰۵ نوشته:

فرجه جو شاید از تفرج هم باشد یعنی شادی خواهانه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

روفیا در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۵۸ نوشته:

آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن باد ران
در اجرای عروسکی دیدار شمس و مولانا، آنجا که شمس این بیت را بر مولانا می خواند بادی تند ردای زیبایش را چون بادبان به اهتزاز در می آورد...
هماهنگی بسیار زیرکانه میان واژگان و تصویر لذتبخش است!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

روفیا در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۰۶ نوشته:

در قطعه ای دیگر شمس می خواند :
تیر پران بین و نا پیدا کمان
جان ها پیدا و پنهان جان جان
نخست تیر برای پرتاب نیاز به کمان و کشتی برای حرکت نیاز به باد موافق دارد،
دو دیگر یادمان نرود که کمانی هم هست و باد موافقی نیز هم...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

محسن در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۹ نوشته:

تک بیت « آدمی چون کشتی است و بادبان،
تا کی آرد باد را آن باد-ران »
از دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا، حاوی مضمون عمیقی از نسبت خداوند به انسان و جهان؛ و همچنین مفهوم جبر و اختیار است!
مولانا خدا را در نقش اورنده باد (باد-ران) تصویر میکند، که بدون او و وزش و جریان او؛ هیچ حرکتی در این جهان صورت نمیگیرد. هر حرکتی و عملی از او نشات میگیرد...
ولی وقتی باد امد؛ این دیگر در اختیار انسان است که چگونه کشتی را براند (ادمی چون کشتی است و بادبان)؛ میخواد غرقش کند یا در جهت درست به حرکت دراورد! مقصدی که به ان میرسیم از قبل مشخص نیست. بستگی دارد به چگونگی استفاده از ان باد، و راندن کشتی زندگی!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

مصطفی میری در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۲ نوشته:

حزم آن باشد که ظن بد بری

صحیح این است:
"خرم" آن باشد که ظن بد بری

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.