گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مصطفی را وعده کرد الطاف حق

گر بمیری تو نمیرد این سبق

من کتاب و معجزه‌ت را رافعم

بیش و کم‌کن را ز قرآن مانعم

من ترا اندر دو عالم حافظم

طاعنان را از حدیثت رافضم

کس نتاند بیش و کم کردن درو

تو به از من حافظی دیگر مجو

رونقت را روز روز افزون کنم

نام تو بر زر و بر نقره زنم

منبر و محراب سازم بهر تو

در محبت قهر من شد قهر تو

نام تو از ترس پنهان می‌گوند

چون نماز آرند پنهان می‌شوند

از هراس وترس کفار لعین

دینت پنهان می‌شود زیر زمین

من مناره پر کنم آفاق را

کور گردانم دو چشم عاق را

چاکرانت شهرها گیرند و جاه

دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه

تا قیامت باقیش داریم ما

تو مترس از نسخ دین ای مصطفی

ای رسول ما تو جادو نیستی

صادقی هم‌خرقهٔ موسیستی

هست قرآن مر تو را همچون عصا

کفرها را در کشد چون اژدها

تو اگر در زیر خاکی خفته‌ای

چون عصایش دان تو آنچ گفته‌ای

قاصدان را بر عصایش دست نی

تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی

تن بخفته نور تو بر آسمان

بهر پیکار تو زه کرده کمان

فلسفی و آنچ پوزش می‌کند

قوس نورت تیردوزش می‌کند

آنچنان کرد و از آن افزون که گفت

او بخفت و بخت و اقبالش نخفت

جان بابا چونک ساحر خواب شد

کار او بی رونق و بی‌تاب شد

هر دو بوسیدند گورش را و تفت

تا بمصر از بهر آن پیگار زفت

چون به مصر از بهر آن کار آمدند

طالب موسی و خانهٔ او شدند

اتفاق افتاد کان روز ورود

موسی اندر زیر نخلی خفته بود

پس نشان دادندشان مردم بدو

که برو آن سوی نخلستان بجو

چون بیامد دید در خرمابنان

خفته‌ای که بود بیدار جهان

بهر نازش بسته او دو چشم سر

عرش و فرشش جمله در زیر نظر

ای بسا بیدارچشم و خفته‌دل

خود چه بیند دید اهل آب و گل

آنک دل بیدار دارد چشم سر

گر بخسپد بر گشاید صد بصر

گر تو اهل دل نه‌ای بیدار باش

طالب دل باش و در پیکار باش

ور دلت بیدار شد می‌خسپ خوش

نیست غایب ناظرت از هفت و شش

گفت پیغامبر که خسپد چشم من

لیک کی خسپد دلم اندر وسن

شاه بیدارست حارس خفته گیر

جان فدای خفتگان دل‌بصیر

وصف بیداری دل ای معنوی

در نگنجد در هزاران مثنوی

چون بدیدندش که خفتست او دراز

بهر دزدی عصا کردند ساز

ساحران قصد عصا کردند زود

کز پسش باید شدن وانگه ربود

اندکی چون پیشتر کردند ساز

اندر آمد آن عصا در اهتزاز

آنچنان بر خود بلرزید آن عصا

کان دو بر جا خشک گشتند از وجا

بعد از آن شد اژدها و حمله کرد

هر دوان بگریختند و روی‌زرد

رو در افتادن گرفتند از نهیب

غلط غلطان منهزم در هر نشیب

پس یقینشان شد که هست از آسمان

زانک می‌دیدند حد ساحران

بعد از آن اطلاق و تبشان شد پدید

کارشان تا نزع و جان کندن رسید

پس فرستادند مردی در زمان

سوی موسی از برای عذر آن

کامتحان کردیم و ما را کی رسد

امتحان تو اگر نبود حسد

مجرم شاهیم ما را عفو خواه

ای تو خاص الخاص درگاه اله

عفو کرد و در زمان نیکو شدند

پیش موسی بر زمین سر می‌زدند

گفت موسی عفو کردم ای کرام

گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام

من شما را خود ندیدم ای دو یار

اعجمی سازید خود را ز اعتذار

همچنان بیگانه‌شکل و آشنا

در نبرد آیید بهر پادشا

پس زمین را بوسه دادند و شدند

انتظار وقت و فرصت می‌بدند

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

مثنوی نسخهٔ قونیه، کاتب محمد بن عبدالله القونوی، پایان کتابت ۶۷۷ ه.ق » تصویر 239

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کوروش گرامی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۲۹ نوشته:

ان چنان کرد و از آن افزون که گفت
او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
به یاد انبوه مساجد زیبا و دیدنی در کشور ترکیه و شهر استانبول افتادم که بعد از 1400 سال قدم به قدم این شهر نام پیامبر اسلام روزی 5 بار در آسمان طنین انداز میشود .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.