گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

پس سلیمان گفت ای زیبادوی

امر حق باید که از جان بشنوی

حق به من گفتست هان ای دادور

مشنو از خصمی تو بی خصمی دگر

تانیاید هر دو خصم اندر حضور

حق نیاید پیش حاکم در ظهور

خصم تنها گر بر آرد صد نفیر

هان و هان بی خصم قول او مگیر

من نیارم رو ز فرمان تافتن

خصم خود را رو بیاور سوی من

گفت قول تست برهان و درست

خصم من بادست و او در حکم تست

بانگ زد آن شه که ای باد صبا

پشه افغان کرد از ظلمت بیا

هین مقابل شو تو و خصم و بگو

پاسخ خصم و بکن دفع عدو

باد چون بشنید آمد تیز تیز

پشه بگرفت آن زمان راه گریز

پس سلیمان گفت ای پشه کجا

باش تا بر هر دو رانم من قضا

گفت ای شه مرگ من از بود اوست

خود سیاه این روز من از دود اوست

او چو آمد من کجا یابم قرار

کو بر آرد از نهاد من دمار

همچنین جویای درگاه خدا

چون خدا آمد شود جوینده لا

گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست

لیک ز اول آن بقا اندر فناست

سایه‌هایی که بود جویای نور

نیست گردد چون کند نورش ظهور

عقل کی ماند چو باشد سرده او

کل شیء هالک الا وجهه

هالک آید پیش وجهش هست و نیست

هستی اندر نیستی خود طرفه‌ایست

اندرین محضر خردها شد ز دست

چون قلم اینجا رسیده شد شکست

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ‫۳ سال قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۳ نوشته:

به نام حضرت دوست
درک مفاهیم الهی در حوزه تفکر انسان نیست به تعبیر زیبای مولانا آدمی همانند پشه ای است که با وزش باد الهی محو می شود:« او چو آمد من کجا یابم قرار؟ / کو برآرد از نهاد من دمار»کسانی که جویای درگاه خداوند هستند و به وصل او می اندیشند می دانند که »چون خدا آمد شود جوینده لا» این ظرفیت در همه وجود ندارد مراتب زیادی باید طی شود تا انسان در پرتو باد فنا به بقای جاودانه رسد هرچند رسیدن به معشوق ازلی بقا اندر بقاست ولی لازمه این بقا فنای وجود و تعلقات مادی است چه زیبا فرموده است: « سایه هایی که بود جویای نور / نیست گردد چون کند نورش ظهور»

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.