گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

همچو مریم گوی پیش از فوت ملک

نقش را کالعوذ بالرحمن منک

دید مریم صورتی بس جان‌فزا

جان‌فزایی دلربایی در خلا

پیش او بر رست از روی زمین

چون مه وخورشید آن روح الامین

از زمین بر رست خوبی بی‌نقاب

آنچنان کز شرق روید آفتاب

لرزه بر اعضای مریم اوفتاد

کو برهنه بود و ترسید از فساد

صورتی که یوسف ار دیدی عیان

دست از حیرت بریدی چو زنان

همچو گل پیشش برویید آن ز گل

چون خیالی که بر آرد سر ز دل

گشت بی‌خود مریم و در بی‌خودی

گفت بجهم در پناه ایزدی

زانک عادت کرده بود آن پاک‌جیب

در هزیمت رخت بردن سوی غیب

چون جهان را دید ملکی بی‌قرار

حازمانه ساخت زان حضرت حصار

تا به گاه مرگ حصنی باشدش

که نیابد خصم راه مقصدش

از پناه حق حصاری به ندید

یورتگه نزدیک آن دز برگزید

چون بدید آن غمزه‌های عقل‌سوز

که ازو می‌شد جگرها تیردوز

شاه و لشکر حلقه در گوشش شده

خسروان هوش بیهوشش شده

صد هزاران شاه مملوکش برق

صد هزاران بدر را داده به دق

زهره نی مر زهره را تا دم زند

عقل کلش چون ببیند کم زند

من چگویم که مرا در دوخته‌ست

دمگهم را دمگه او سوخته‌ست

دود آن نارم دلیلم من برو

دور از آن شه باطل ما عبروا

خود نباشد آفتابی را دلیل

جز که نور آفتاب مستطیل

سایه کی بود تا دلیل او بود

این بستش کع ذلیل او بود

این جلالت در دلالت صادقست

جمله ادراکات پس او سابقست

جمله ادراکات بر خرهای لنگ

او سوار باد پران چون خدنگ

گر گریزد کس نیابد گرد شه

ور گریزند او بگیرد پیش ره

جمله ادراکات را آرام نی

وقت میدانست وقت جام نی

آن یکی وهمی چو بازی می‌پرد

وآن دگر چون تیر معبر می‌درد

وان دگر چون کشتی با بادبان

وآن دگر اندر تراجع هر زمان

چون شکاری می‌نمایدشان ز دور

جمله حمله می‌فزایند آن طیور

چونک ناپیدا شود حیران شوند

همچو جغدان سوی هر ویران شوند

منتظر چشمی به هم یک چشم باز

تا که پیدا گردد آن صید به ناز

چون بماند دیر گویند از ملال

صید بود آن خود عجب یا خود خیال

مصلحت آنست تا یک ساعتی

قوتی گیرند و زور از راحتی

گر نبودی شب همه خلقان ز آز

خویشتن را سوختندی ز اهتزاز

از هوس وز حرص سود اندوختن

هر کسی دادی بدن را سوختن

شب پدید آید چو گنج رحمتی

تا رهند ازحرص خود یکساعتی

چونک قبضی آیدت ای راه‌رو

آن صلاح تست آتش دل مشو

زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد

خرج را دخلی بباید زاعتداد

گر هماره فصل تابستان بدی

سوزش خورشید در بستان شدی

منبتش را سوختی از بیخ و بن

که دگر تازه نگشتی آن کهن

گر ترش‌رویست آن دی مشفق است

صیف خندانست اما محرقست

چونک قبض آید تو در وی بسط بین

تازه باش و چین میفکن در جبین

کودکان خندان و دانایان ترش

غم جگر را باشد و شادی ز شش

چشم کودک همچو خر در آخرست

چشم عاقل در حساب آخرست

او در آخر چرب می‌بیند علف

وین ز قصاب آخرش بیند تلف

آن علف تلخست کین قصاب داد

بهر لحم ما ترازویی نهاد

رو ز حکمت خور علف کان را خدا

بی غرض دادست از محض عطا

فهم نان کردی نه حکمت ای رهی

زانچ حق گفتت کلوا من رزقه

رزق حق حکمت بود در مرتبت

کان گلوگیرت نباشد عاقبت

این دهان بستی دهانی باز شد

کو خورندهٔ لقمه‌های راز شد

گر ز شیر دیو تن را وابری

در فطام اوبسی نعمت خوردی

ترک‌جوشش شرح کردم نیم‌خام

از حکیم غزنوی بشنو تمام

در الهی‌نامه گوید شرح این

آن حکیم غیب و فخرالعارفین

غم خور و نان غم‌افزایان مخور

زانک عاقل غم خورد کودک شکر

قند شادی میوهٔ باغ غمست

این فرح زخمست وآن غم مرهمست

غم چو بینی در کنارش کش به عشق

از سر ربوه نظر کن در دمشق

عاقل از انگور می بیند همی

عاشق از معدوم شی بیند همی

جنگ می‌کردند حمالان پریر

تو مکش تا من کشم حملش چو شیر

زانک زان رنجش همی‌دیدند سود

حمل را هر یک ز دیگر می‌ربود

مزد حق کو مزد آن بی‌مایه کو

این دهد گنجیت مزد و آن تسو

گنج زری که چو خسپی زیر ریگ

با تو باشد ان نباشد مردریگ

پیش پیش آن جنازه‌ت می‌دود

مونس گور و غریبی می‌شود

بهر روز مرگ این دم مرده باش

تا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاش

صبر می‌بیند ز پردهٔ اجتهاد

روی چون گلنار و زلفین مراد

غم چو آیینه‌ست پیش مجتهد

کاندرین ضد می‌نماید روی ضد

بعد ضد رنج آن ضد دگر

رو دهد یعنی گشاد و کر و فر

این دو وصف از پنجهٔ دستت ببین

بعد قبض مشت بسط آید یقین

پنجه را گر قبض باشد دایما

یا همه بسط او بود چون مبتلا

زین دو وصفش کار و مکسب منتظم

چون پر مرغ این دو حال او را مهم

چونک مریم مضطرب شد یک زمان

همچنانک بر زمین آن ماهیان

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رسول حسین زاده در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۲۴ نوشته:

دود آن نارم دلیلم من برو
دور از آن شه باطل ما عبروا
من معلول آن علت هستم اگر او نبود منهم نبودم پس من نمی توانم کاملا اورا معرفی کنم بنا براین هر عبارتی که بکار برده شود از ان شاه قدر قدرت کاملا دور است
باطل باید با تنوین ضم و عبروا باید ب مشدد خوانده شود

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
رسول حسین زاده در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۳۳ نوشته:

سایه کی بود تا دلیل او بود
این بستش کع ذلیل او بود
این بسش که ...............
سایه که باشد(چه ارزشی دارد) تا به او دلالت کند
همین که زیر پای او پهن شود بسش است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
رسول حسین زاده در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۴۲ نوشته:

این جلالت در دلالت صادقست
جمله ادراکات پس او سابقست
خودش بر خودش دلیل است (نیازی به دلیل دیگری ندارد چرا که همه ادراکات ظاهری بشر به گرد پای او هم نمی رسد (دقت کنید) همه مکاتب و... با عقل وادراکات محدود خود سعی در ارائه تعریفی از او یا عالم هستی (کلیات) دارند ولی همچنان که می بینید کاملا به خطا رفته اند در ابیات بعدی این موضوع بیشتر توضیح داده شده است (تا بیتچون بماند دیر گویند.....)بسیار بسیار زیباست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
دکتر آرش طوفانی در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۹ نوشته:

سلام خدمت عزیزان
«رَبوه» به معنای «بلندی، جایی که در ارتفاع بالاتری نسبت به مکان دیگر قرار دارد؛ به نحوی که از آن بلندی، منطقه مادون در دید کامل واقع می شود.»

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مسیحا در ‫۳ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۶ نوشته:

تلفظ درست ربوه چجوری هست؟ کتاب یا نرم افزاری هست که بشه تلفظ صحیح کلمات فارسی رو پیدا کرد؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
رضا ثانی در ‫۲ سال و ۴ ماه قبل، دو شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۵۰ نوشته:

سایه که بود تا دلیل او بود
این بسستش که ذلیل او بود

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
حسین در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۱ نوشته:

ربوه شهری در پاکستان و دمشق شهری در سوریه کنونی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
سچاد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۱ نوشته:

بزرگوار در حاشیه برخی از اشعار شرح و تفصیل کاملی قرار میدهید و در برخی دیگر از تشریح شعر میپرهیزید ... نظر بنده را در مقام پیشنهاد بپذیزید و بدانید که کاربران بسیار از شرح اشعار لذت میبرند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.