گنجور

 
مولانا

چون سلیمان را سراپرده زدند

جمله مرغانش به خدمت آمدند

هم‌زبان و محرم خود یافتند

پیش او یک یک بجان بشتافتند

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک

با سلیمان گشته اَفْصَحُ مِنْ اَخیک

همزبانی خویشی و پیوندی است

مَرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و تُرکِ همزبان

ای بسا دو تُرک چون بیگانگان

پس زبانِ محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

غیر نطق و غیر اِیما و سِجل

صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

جمله مرغان هر یکی اسرار خود

از هنر وز دانش و از کار خود

با سلیمان یک بیک وا می‌نمود

از برای عرضه خود را می‌ستود

از تکبّر نه و از هستی خویش

بهر آن تا ره دهد او را به پیش

چون بباید بَرده را از خواجه‌ای

عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای

چونک دارد از خریداریش ننگ

خود کند بیمار و کِرّ و شَلّ و لنگ

نوبت هدهد رسید و پیشه‌اش

و آن بیانِ صنعت و اندیشه‌اش

گفت ای شه یک هنر کان کِهترست

باز گویم گفتْ کوته بهترست

گفت بر گو تا کدامست آن هنر

گفت من آنگه که باشم اوج بَر

بنگرم از اوج با چشم یقین

من ببینم آب در قعر زمین

تا کجایست و چه عُمقستش چه رنگ

از چه می‌جوشد ز خاکی یا ز سنگ

ای سلیمان بهرِ لشگرگاه را

در سفر می‌دار این آگاه را

پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق

در بیابانهای بی آب عمیق

 
 
 
حمایت مالی از گنجور
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم