گنجور

فصل پانزدهم - فرمود که هرک محبوبست خوبست

 
مولوی
مولوی » فیه ما فیه
 

فرمود که هرک محبوبست خوبست ولاینعکس لازم نیست که هرک خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبیست و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البتّه خوبی باشد جزو چیزی از کلشّ جدانباشد و ملازم کلّ باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر امّا محبوب مجنون نبودند مجنون را میگفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او میگفت که آخر من لیلی را بصورت دوست نمیدارم و لیلی صورت نیست لیلی بدست من همچون جامیست من ازآن جام شراب مینوشم پس من عاشق شرابم که ازو مینوشم و شما را نظر بر قدحست از شراب آگاه نیستید اگر مرا قدح زرّین بود مرصعّ بجوهر و درو سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد مرا آن بچه کار آید کدوی کهنه شکسته که درو شراب باشد بنزد من به ازان قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانک آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سیری بروز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر میکنند آن سیر صورت نان میبیندو گرسنه صورت جان میبنید زیرا این نان همچون قدحست و لذّت آن همچون شرابست دروی وآن شراب را جز بنظر اشتها و شوق نتوان دیدن اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بین نباشی و در کون ومکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جامهاست و این علمها و هنرها و دانشها نقشهای جامست نمیبینی که چون جام شکسته میشود آن نقشها نمی ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالبهاست و آنکس که شراب را مینوشد و میبیند که اَلْبَاقِیاَتُ الصَّالِحَاتُ.

سایل رادو مقدمّه میباید که تصوّر کند یکی آنک جازم باشد که من درینج میگویم مخطیم غیر آن چیزی هست که من نمیدانم پس دانستیم که اَلسُّؤالْ نِصْفُ الْعِلْمِ ازین روست.

هرکسی روی بکسی آورده است و همه را مطلوب حقسّت و بآن امید عمر خود را صرف میکند اماّ درین میان ممیزی میباید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بروی نشان زخم چوگان پادشاهست تا یکی گوی و موحّد باشد مستغرق آبست که آب درو تصرفّ میکند و او رادر آب تصرّفی نیست سبّاح و مستغرق هر دو درآبند اماّ این را آب میبرد و محمولست و سباّح حامل قوتّ خویش است و باختیار خودست پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولی که ازو صادر شود آن از آب باشد ازو نباشد اودرمیان بهانه است همچنانک از دیوار سخن بشنوی دانی که از دیوار نیست کسیست که دیوار را درگفت آورده است، اولای همچنانند پیش از مرگ مردهاند و حکم درو دیوار گرفتهاند دریشان یک سر موی از هستی نمانده است در دست قدرت همچون اسﭙﺮیاند جنبش سﭙﺮ از سﭙﺮ نباشد و معنی اناالحق این باشد، سﭙﺮ میگوید من در میان نیستم حرکت از دست حقسّت این سﭙﺮ را حق بینید و با حق پنجه مزنید که آنها که بر چنین سﭙﺮ زخم زدند در حقیقت با خدا جنگ کردهاند و خود را بر خدا زدهاند، از دور آدم تا کنون میشنوی که بریشان چها رفت از فرعون و شداّد ونمرود و قوم عاد و لوط و ثمود الی مالانهایه و آن چنان سﭙﺮی تا قیامت قایمست دورا بعد دور بعضی بصورت انبیا و بعضی بصورت اولیا تا اتقیا از اشقیا ممتاز گردند و اعدا از اولیا پس هر ولی حجّت است بر خلق خلق را بقدر تعلقّ که بوی کردند مرتبه و مقام باشد اگر دشمنی کنند دشمنی با حق کرده باشند و اگر دوستی ورزند دوستی با حق کرده باشند که مَنْ رَآهُ فَقَدْ رَآنِیْ وَمَنْ قَصَدَهُ فَقَدْ قَصَدَنِی بندگان خدا محرم حرم حقنّد همچون که خادمان حق تعالی همه رگهای هستی و شهوت و بیخهای خیانت را از ایشان بکلّی بریده است و پاک کرده لاجرم مخدوم عالمی شدند و محرم اسرار گشتند که لایَمَسُّهُ اِلَّا المُطَهَرُونَ.

فرمود که اگر پشت بتربة بزرگان کرده است اماّ از انکار و غفلت نکرده است روی بجان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون میآید جان ایشانست اگر پشت بتن کنند و روی بجان آرند زبان ندارند.

مرا خوبیست که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود اینک جماعتی خود را در سماع بر من میزنند و بعضی یاران ایشان را منع میکنند مرا آن خوش نمیآید و صد بارگفتهام برای من کسی را چیزی مگویید من بآن راضیم آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که بنزد من میآیند از بیم آن که ملول نشوند شعری میگویم تا بآن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا واللّه که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست همچنانک یکی دست در شکمبه که کرده است و آن را میشوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان بشکمبه است مرا لازم شد آخر آدمی بنگرد که خلق رادر فلان شهر چه کالا میباید و چه کالا را خریدارند آن خَرد و آن فروشد اگرچه دونتر متاعها باشد من تحصیلها کردم در علوم ورنجها بردم که نزد من فضلا و محققاّن وزیر کان و نغول اندیشان آیند تا برایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم حق تعالی خود چنین خواست آن همه علمها را اینجا جمع کرد و آن رنجها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم چه توانم کردن در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود ما اگر دران ولایت میماندیم موافق طبع ایشان میزیستیم و آن میورزیدیم که ایشان خواستندی مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن مرا امیر پروانه گفت اصل عملست گفتم کو اهل عمل و طالب عمل تا بایشان عمل نماییم حالی تو طالبِ گفتی گوش نهادهٔ تا چیزی بشنوی و اگرنگوییم ملول شوی طالب عمل شو تا بنماییم ما در عالم مردی می طلبیم که بوی عمل نماییم چون مشتری عمل نمییابیم مشتری گفت مییابیم بگفت مشغولیم و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی بعمل عمل را توان دانستن و بعلم علم را توان فهم کردن و بصورت صورت را بمعنی معنی را چون درین ره راه رو نیست و خالیست اگر مادر راهیم و در عملیم چون خواهند دیدن آخر این عمل نماز و روزه نیست و اینها صورت عملست عمل معنیست در باطن آخر از دور آدم تا دور مصطفی (صلی اللّه علیه و سلم) نماز و روزه باین صورت نبود و عمل بود.

پس این صورت عمل باشد عمل معنیست در آدمی همچنانک گویند می گویی دارو عمل کرد و آنجا صورت عمل نیست الا معنیست درو و چنانک گویند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی بصورت نمیبینند کارها که باو تعلقّ دارد او را بواسطهٔ ان عالم میگویند پس عمل این نیست که خلق فهم کردهاند ایشان میپندارند که عمل این ظاهرست. اگر منافق آن صورت عمل را بجای آرد هیچ او را سود دارد چون درو معنی صدق و ایمان نیست اصل چیزها همه گفتست و قول تو ازگفت و قول خبر نداری آن را خوار میبینی گفت میوه درخت عمل است که قول از عمل میزاید حق تعالی عالم را بقول آفرید که گفت کُنْ فَیَکُونُ و ایمان در دلست اگر بقول نگویی سود ندارد و نماز را که فعل است اگر قرآن نخوانی درست نباشد و درین زمان که میگویی قول معتبر نیست نفی این تقریر میکنی باز بقول چون قول معتبر نیست چون شنویم ازتو که قول معتبر نیست آخر این را بقول میگویی یکی سئوال کرد که چون ما خیر کنیم و عمل صالح کنیم اگر از خدا امیدوار باشیم و متوقع خیر باشیم و جزا ما را آن زیان دارد یانی فرمود ای واللهّ امید باید داشتن و ایمان همین خوف و رجاست یکی مرا پرسید که رجاخود خوش است (این) خوف چیست گفتم تو مرا خوفی بنما بی رجا یا رجایی بنمابی خوف چون از هم جدا نیستند چون میپرسی مثلا یکی گندم کارید رجا دارد البتهّ که گندم برآید و در ضمن آن هم خایفست که مبادا مانعی و آفتی پیش آید پس معلوم شد که رجا بی خوف نیست و هرگز نتوان تصوّر کردن خوف بی رجا یا رجا بی خوف اکنون اگر امیدوار باشد و متوقّع جز او احسان قطعاً دران کار گرمتر و مجدّتر باشد آن توقع پراوست هر چند پرش قوی تر پروازش بیشتر و اگر ناامید باشد کاهل گردد و ازو دیگر خبر و بندگی نیاید همچنانک بیمار داروی تلخ میخورد و ده لذتّ شیرین را ترک میکند اگر او را امید صحّت نباشد این را کی تواند تحمّل کردن اَلْآدَمِیُّ حَیَوانٌ نَاطِقٌ آدمی مرکبست از حیوانی و نطق همچنانک حیوانی درو دایمست و منفک نیست ازو نطق نیز همچنین است و درود ایمست اگر بظاهر سخن نگوید در باطن سخن میگوید دایماً ناطقست بر مثال سیلابست که درو گِل آمیخته باشد آن آب صافی نطق اوست و آن گل حیوانیتّ اوست اما گل درو عارضیست ونمیبینی این گلها و قالبها رفتند و پوسیدند ونطق و حکایت ایشان و علوم ایشان مانده است از بد و نیک.

صاحب دل کلسّت چون او را دیدی همه را دیده باشی که اَلصَّیْدُ کُلَّهُ فِیْ جَوْفِ الفَّرَا خلقان عالم همه اجزای ویند و او کلسّت.

جزو درویشند جمله نیک و بد

هرک نبود او چنین درویش نیست

اکنون چون او را دیدی که کلسّت قطعاً هم عالم رادیده باشی و هر کرا بعدازو ببینی مکررّ باشد و قول ایشان در اقوال کلسّت چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد ازان شنوی مکررّ باشد.

فَمَنْ یَرَهُ فِیْ مَنْزلٍ فَکَانَّمَا

رَآی کُلَّ اِنْسَانٍ وَکُلَّ مَکَانٍ

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توی

وی آینه جمال شاهی که توی

بیرون ز تو نیست هرچه درعالم هست

در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام