گنجور

 
مشتاق اصفهانی

بهر چه ز پرده برنمی‌آیی

کز لطف به چشم درنمی‌آیی

پنهانی و آشکار می‌بینم

پیدایی و در نظر نمی‌آیی

از کف ندهم چو عمر دامانت

دانم چو روی دگر نمی‌آیی

ز آن مانده تهی ز سروت آغوشم

کز سرکشیم به سر نمی‌آیی

کامم چو نمی‌دهی بود یکسان

گر می‌آیی و گر نمی‌آیی

از صول توأم چه سود گر خویشم

ناساخته بی‌خبر نمی‌آیی

مشتاق نمی‌روی به کوی او

یک ره که به چشم تر نمی‌آیی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رضی‌الدین آرتیمانی

از لطف چو در نظر نمی‌آیی

از پرده چرا به در نمی‌آیی

در مدرک عقل و حس نمی‌گنجی

در گوشهٔ مختصر نمی‌آیی

جانم بر لب ز انتظار آمد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه