تو امشب به می شاد با من نشین
که فردا منش بسته آرم برین
به پیش من او را نباشد درنگ
چه من دست بازم به شمشیر چنگ
سپهبد بدو گفت کای نازنین
زن ارچند باشد دلیر گزین
ز زن کار مردان نیاید پدید
در چاره رازن بود خود کلید
دمان پیر جادو ستمگر بود
مکانش درین کوه عنبر بود
دمش باز دارد زرفتار آب
به بندد ز افسون دم آفتاب
کشنده جز از من ورا نیست مرد
من او را سرآرم به کین زیر گرد
بگفت این برداشت آن جام زر
به مرجانه داد آن یل نامور
بگفتا بنوش این می و شاد باش
ز مرجانه و رنجش آزاد باش
ندانست آن یل که مرجانه است
کزین گونه اندر پی چاره است
ز مرجانه بگرفت آن جام می
بخورد آن بیاد سپهدار کی
سپهبد بروبر یکی بنگرید
ز دیدار او شادمانی گزید
بگفتا به یزدان سپاس ای نگار
که دارم چنین مه رخ گلعذار
چو یل یاد یزدان دارنده کرد
دگرگونه شد چهر جادو ز درد
برافروخت آن جادوی نابکار
چه بشنید زو نام پروردگار
سپهدار دانست جادوست او
فرانک نه آن دخت گلرو است او
ببازید چنگ گرفتش میان
خروشید مانند شیر ژیان
میان ستمگر چه بگرفت زود
بشد رنگ جادو به کردار دود
بدو گفت ای جادوی نابکار
تو بنما به من روی خود آشکار
چو نیکو فتادی تو در دام من
برآمد کنون از تو خود کام من
به بستش بنام خداوند دست
که آن بند را کس نیارد بدست
چه دستش ببست آن یل نامدار
بنام خداوند پروردگار
یکی پیر عفریت در بند دید
کزین گونه عفریت گیتی ندید
کزو زشت خو ریمن تند خوی
کزو تا به فرسنگ میرفت بوی
بزد دست برداشت تیغ آن دلیر
یکی برخروشید مانند شیر
زدش بر زمین بردو نیمه چو ابر
نگون اندر آمد لعین سطبر
دلیران چه زین آگهی یافتند
سوی خیمه گرد بشتافتند
بارژنگ شه آگهی شد ازین
بیامد بر پهلوان گزین
بدید آنکه جادوی افتاده خوار
ز جان آفرین خواند برنام دار
ز شادی تبیره فرو کوفتند
مران لشکر امشب برآشوفتند
ز شادی همه شب تبیره زنان
چنین تا برآمد خور از خاوران
خبر شد پس آنگه به هیتال شاه
که شد کشته آن جادوی با گناه
فرو ماند بر جای چون خر به گل
سرافکنده در پیش گشته خجل
ندانم کزین پس چه درمان کنم
که این زابلی را هراسان کنم
که از دست این زابلی کار من
سراسر تباهست کردار من
یکی نامه زی شاه ارژنگ گفت
نویسند با رای و تدبیر جفت
دبیر آمد و زد قلم بر حریر
یکی نامه بنوشت دانا دبیر
خردمند چون دست بر نامه کرد
نخستین ز یزدان سر نامه کرد
که این نامه از نزد هیتال شاه
بر شاه ارژنگ گیتی پناه
که ای شاه روشندل جانفزای
جهانجوی دانای کشورگشای
چه دیدی که با من برابر نه ای
برابر به این کشن لشکر نه ای
شدی از سراندیب سوی سرند
گرفتی بزرگی و گشتی بلند
از ایران یکی شوم آمیختی
دگر فتنه از سر برانگیختی
ازین رزم جستن تو را سود نیست
وزین آتشت جز دم و دود نیست
تو دانی که هست این زمین آن من
رسیده به من از نیکان من
برو ترک این رزم و پیکار کن
به چشم اندکی شرم دیدار کن
مشو ضامن خون هر بی گناه
کزین پس بریدند در کینه گاه
بروزی سرآمد بشادی نشین
بدادار یزدان جان آفرین
که دیگر نرانم سپه زی سرند
ز گردان هر آنکس که با من شدند
فرستم بنزدیک تو شادمان
بدان تا بباشند پیشت روان
تو نیز از سران سپه مرد چند
روان کن بنزدیک من ارجمند
فرانک فرستم بر تاجور
تو فرزند باشی و من چون پدر
چنان چونکه دانی نبر این ببند
مران زابلی را بگیر و ببند
سرش را ز تن کن به شمشیر دور
سپارش همانجای پیکر بگور
که ما هر دومان خویش یکدیگریم
به بیگانه کشور چرا بسپریم
نه بر آنکه رایت نه براین بود
دل آکنده و سر پر از کین بود
میان کینه را کن روان استوار
بر آرای با من یکی کارزار
مرا گر تو از کینه زیر آوری
شود کوته این فتنه و داوری
تو را باشد این کشور و بوم من
تو باشی ازین پس شه انجمن
وگر من تو را سر بزیر آورم
بهندوستان زین سپس داورم
مراباشد این کشور و ملک هند
ز مرز سراندیب تامرز سند
و گر من شوم کشته در رزم گاه
تو را زابلی باد پشت و پناه
همین است ما را سلام و پیام
بنزد تو ای شاه فرخنده کام
چو این نامه بنوشت پیش سپاه
نهاد ازبرش مهر هیتال شاه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی از یک سپهبد و یک جادوگر روایت میشود. سپهبد از یلی (نیرومند و دلیر) میخواهد که برای شادابی و خوشحالی، با او به نوشیدن میپردازد. یل نمیداند که نوشیدنی تحت تأثیر جادو است و پس از نوشیدن تا حدی تحت تأثیر جادو قرار میگیرد. سپهبد درک میکند که دوستیاش نه با دختر زیبا، بلکه با یک جادوگر بوده و در نهایت توانسته جادوگر را به بند بکشد. خبر این پیروزی به هیتال شاه میرسد و او شروع به نوشتن نامهای به شاه ارژنگ میکند تا او را به صلح فرا خواند و بگوید که این سرزمین متعلق به اوست و باید جنگ و خونریزی را متوقف کند. در نامه، امید به آشتی و ایجاد صلح دارنده و همچنین مسئولیت یلی (دلیر) را در ادامه این جنگها بر عهده میگیرد. در نهایت، پیام روشن میکند که صلح بهتر از جنگ است و هیچکس نباید برادر خود را به خطر اندازد.
هوش مصنوعی: امشب با من در کنار شراب شاد باش و لذت ببر، چون فردا ممکن است آن روزی که به شادی و خوشی میگذرانیم به پایان برسد و غم به سراغمان بیاید.
هوش مصنوعی: او نباید در برابر من تأمل کند، چرا که من همچون شمشیر به او حمله میکنم.
هوش مصنوعی: سپهبد به او گفت: ای زن نازنین، هرچند که تو شجاع هستی، اما انتخاب کن.
هوش مصنوعی: از زن کارهای مردانه برنمیآید، در راه حل مشکلات، خود او کلید است.
هوش مصنوعی: محل زندگی جادوگر پیر و ستمگر در کوهی پر از عطر و خوشبو بود.
هوش مصنوعی: چشمش به رفتار آب خیره است و به آرامش آن نگاه میکند و از جذبه آفتاب حذر میکند.
هوش مصنوعی: هیچکس جز من نمیتواند او را از پا درآورد، اما من او را به خاطر انتقام زیر خاک میبرم.
هوش مصنوعی: او گفت: این جام طلا را به مرجان داد و آن پهلوان معروف هم ماجرای این کار را بیان کرد.
هوش مصنوعی: بفرما می بنوش و خوشحال باش، از درد و رنج خود رهایی یاب.
هوش مصنوعی: نمیدانست آن جوانمرد که مرگ و زندگی چگونه در پی هم هستند و باید به دنبال راه حل بود.
هوش مصنوعی: از نگینی که بر دست داشت، آن جام پر از شراب را گرفت و نوشید، به یاد سردار بزرگ.
هوش مصنوعی: فرمانده جنگ به نظر صلاح و توانایی حریف نگاه کرد و از مشاهده او احساس شادی و خوشحالی کرد.
هوش مصنوعی: او به خداوند سپاس میگوید و به زیبایی محبوبش اشاره میکند که چهرهای همچون ماه و گل دارد.
هوش مصنوعی: زمانی که جوانمردی یاد خدا را به خود آورد، چهرهی جادوگر به دلیل این درد دگرگون شد.
هوش مصنوعی: جادوی شیطانی بر افروخته شد وقتی که او نام پروردگار را شنید.
هوش مصنوعی: سرکرده فهمید که او جادوگری است و فرانک، آن دختر زیبا نیست.
هوش مصنوعی: به جای آنکه تسلیم شویم، با جرأتی مانند شیر، به مقابله با چالشها برمیخیزیم و در برابر سختیها ایستادگی میکنیم.
هوش مصنوعی: در میان ستمگران، چه زود انسان تحت تأثیر قرار میگیرد و رنگ جادو مانند دودی بر رفتار او سایه میافکند.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای جادوگر بد، چهرهی خود را به من نشان بده.
هوش مصنوعی: وقتی که تو به خوبی به دام من افتادی، حالا از تو خواستههای مرا برآورده میکنی.
هوش مصنوعی: برای گشودن این بند به نام خداوند اقدام کن، زیرا هیچکس دیگری نمیتواند آن را بگشاید.
هوش مصنوعی: چه دلاوری با نام خداوند متعال عزم خود را جزم کرد و به میدان رزم رفت.
هوش مصنوعی: یک سالخورده در اسارت، موجودی شگفتانگیز را دید که در این جهان، مانند آن را هرگز ندیده بود.
هوش مصنوعی: بوی بدی که از شخصی با سرشتی ناپسند به مشام میرسد، حتی مسافتهای طولانی را میپیماید.
هوش مصنوعی: دست خود را بلند کرد و شمشیرش را برداشت؛ یکی از آن دلیران برخاست و مانند شیر فریاد زد.
هوش مصنوعی: او را به زمین بزن و دو نیمه کن، همانطور که ابر سنگین و تاریک به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: دلیران از این خبر آگاه شدند و به سوی خیمهها rushed کردند.
هوش مصنوعی: بارژنگ، شاه، از این موضوع باخبر شد و به همین دلیل برگزید تا پهلوانی را بفرستد.
هوش مصنوعی: او دید که جادوی دیگری بر جان آفرین (خدا) تأثیر گذاشته و حالا دیگر آن جادو به بیاعتباری افتاده است.
هوش مصنوعی: از شادی و خوشحالی، اسبان را خسته کردند و لشکر امشب به هم ریخته و از میانه رفته است.
هوش مصنوعی: به خاطر شادی زیاد، همه شب بیدار ماندم و به تماشای سپیدهدم نشستم تا صبحگاهی از سمت شرق برآید.
هوش مصنوعی: پس از آنکه خبر رسید که آن جادوگر با زشتیهایش کشته شده، شاه هیتال متوجه این موضوع شد.
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی به وضعیت خود اشاره میکند که مانند خر در گل گیر کرده و به خاطر این وضعیت خجالتزده و ناامید است. او در این حالت به سختی درجا زده و نمیتواند جلو برود. حس خجالت و ناتوانی او را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: نمیدانم از این به بعد چه کاری انجام دهم تا بتوانم این زابلی را بترسانم.
هوش مصنوعی: من به خاطر رفتار و کردار خودم از دست این زابلی در وضعیتی خراب و ناخرسند قرار گرفتهام.
هوش مصنوعی: یک نفر نامهای به شاه ارژنگ نوشت و نویسنده آن به بهترین نحو و با تدبیر فکر کرده بود.
هوش مصنوعی: یک معلم با دانش آمد و بر روی پارچه نرم قلم زد و نامهای نوشت.
هوش مصنوعی: عاقل و فرزانه، زمانی که شروع به نوشتن میکند، ابتدا از خداوند راهنمایی میطلبد و از او مدد میگیرد.
هوش مصنوعی: این پیام از جانب هیتال، پادشاه، به ارژنگ، پادشاه جهان فرستاده شده است.
هوش مصنوعی: ای شاه با دانش و بصیرت، که روح بخش و روشنگر هستی و در جستجوی حقیقت به سفر میپردازی.
هوش مصنوعی: چه چیزی دیدی که حالا انگار با من برابری نمیکنی؟ تو در این میدان جنگ حتی به اندازه یک سرباز هم نیستی.
هوش مصنوعی: تو از سراندیب به سرند رفتی و با کسب بزرگی و مقام، به علو و بلندی رسیدی.
هوش مصنوعی: تو با کارهای خود باعث شدی که من از ایران یکی شوم و به دنبال آن مشکلات و فتنههای جدیدی به وجود آوردی.
هوش مصنوعی: از این جنگ و درگیری فرار کردن برای تو فایدهای ندارد و از این آتش فقط دود و بخار به جا میماند.
هوش مصنوعی: تو میدانی که این زمین مال من است و از نیکان من به من رسیده است.
هوش مصنوعی: به جنگ و نزاع ادامه نده و به جای آن با نگاهی شرمآور به دیدار بپرداز.
هوش مصنوعی: هرگز متعهد نشو که برای خون هر بیگناهی که به خاطر کینه و انتقام کشته شده، پاسخگو باشی.
هوش مصنوعی: روز خوشی فرا میرسد، در آن روز با دل شاد در کنار خداوند جانآفرین نشسته و به زندگی بپرداز.
هوش مصنوعی: دیگر نمیخواهم از جای خود حرکت کنم و از سر خود بیرون بروم. هر کسی که با من همراه شده، دیگر نمیتواند مرا از این موقعیت خارج کند.
هوش مصنوعی: میخواهم با شادی و خوشحالی نزد تو بروم تا آنکه روحها در کنار تو قرار بگیرند.
هوش مصنوعی: تو هم چند نفر از سربازان را به نزد من بفرست تا با هم گفتگو کنیم.
هوش مصنوعی: من به شما خبر میدهم که فرزندت باشید و من مانند یک پدر در کنارتان باشم.
هوش مصنوعی: مثل اینکه میدانی، این کار را انجام نده و او را رها نکن، بلکه زابلی را بگیر و محکم نگهدار.
هوش مصنوعی: نفرموده است که با شمشیر سرش را از تن جدا کن و همانجا در گور بگذار.
هوش مصنوعی: ما هر دو از یکدیگر هستیم و از یک سرزمین، پس چرا باید کشور خود را به دست بیگانگان بسپاریم؟
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که نه به خاطر این که نشانهای از پیروزی وجود ندارد، بلکه به خاطر این است که دل پر از کینه و ناراحتی است. نارضایتی و خشم در دل فرد باعث میشود که او احساس خوشحالی یا رضایت نکند.
هوش مصنوعی: در دل کینهها تردید نکن، چون قلبی محکم و پایدار دارم. با من در این نبرد همراه شو.
هوش مصنوعی: اگر تو با کینههای خودم را رها کنی، این آشوب و قضاوتها به زودی تمام خواهد شد.
هوش مصنوعی: این سرزمین و وطن متعلق به توست و از این پس تو باید رهبری مجلس را بر عهده داشته باشی.
هوش مصنوعی: اگر من تو را با سر پایین به هند بیاورم، سپس من قضاوت میکنم.
هوش مصنوعی: این سرزمین و سرزمین هند از مرز سراندیب تا مرز سند برای من باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: اگر من در میدان نبرد کشته شوم، امیدوارم که پشت و پناه من زابلی باشد.
هوش مصنوعی: این است که ما به تو سلام و پیام میفرستیم، ای پادشاه خوشبخت و سعادتمند.
هوش مصنوعی: وقتی این نامه نوشته شد، بر سر لشکر مهر شاه هیتال را قرار داد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.