گنجور

 
محتشم کاشانی

آینه بردار و حسن جان فزای خویش بین

انتخاب نسخهٔ صنع خدای خویش بین

در خرامش بر قفا چشم افکن ای زنجیر مو

یک جهان مجنون کشان اندر قفای خویش بین

ای که برافتادگان چون باد میرانی سمند

یک ره آخر زیر پای باد پای خویش بین

ای که در مهد همایون میروی سلطان صفت

از زکوة سلطنت سوی گدای خویش بین

ای جمالت شمع صد پروانه سر برکن ز بام

مرغ جان را پرزنان گرد سرای خویش بین

از قبای تنگ بیرون‌آ و جیب یوسفان

تا به دامن چاک از رشگ قبای خویش بین

بینوا در دهر بسیار است اما محتشم

بینوای توست سوی بینوای خویش بین

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

طره شبرنگ و جعد مشکسای خویش بین

در خم هر موی صد دل مبتلای خویش بین

بر لب بام آ شبی هر سو چو من افتاده ای

سر نهاده زیر دیوار سرای خویش بین

برنشان پای تو رخ سوده ام شب تا سحر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه