گنجور

 
محتشم کاشانی

خیالش را به نوعی انس در جان من است امشب

که با این نیم جانیها دو جانم در تنست امشب

به صحبت هر که را خواند نهان آرد به قتل آخر

مرا هم خوانده گویا نوبت قتل منست امشب

به کف شمشیر و در سر باده چند اغیار را جوئی

مرا هم هست جانی کِش غرض خونخوردنست امشب

ز بدمستی به مجلس دستم اندر گردن افکندی

اگر من جان برم صدخونت اندر گردنست امشب

سری کز باده بودی بر سر دوش سرافرازان

به هشیاری من افتاده را در دامنست امشب

سرم کوبند اگر چون زر بهم باشد به مهر او

که دل اسرار آن طرفه عیار مخزنست امشب

ز بزم دوست محروم از زبان خود شدم اما

چه‌ها دربارهٔ من بر زبان دشمن است امشب

از آن خلعت که بر قد رقیب از لطف میدوزی

هزارم سوزن الماس در پیراهن است امشب

دمی بر محتشم پیما می دیدار ای ساقی

که ذوقش جرعه خواه از باده مردافکن است امشب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

دل از نظارهٔ آن گلعذارم گلشنست امشب

چراغ از روغن بادام چشمم روشنست امشب

سپندم خوشهٔ پروین و شمع مهر هم‌زانو

مه نو پاسبان و زهره‌ام چوبک‌زنست امشب

وصالم هست اما زَهرهٔ بوس و کنارم نیست

[...]

محتشم کاشانی

رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشب

هزارش مصلحت درهر تغافل کردنست امشب

بتی کز غمزه هر شب دیگری را افکند در خون

نگاهی کرد و دانستم که چشمش برمنست امشب

تن و جانم فدای نرگس غماز او بادا

[...]

نظیری نیشابوری

میم در جام و ماهم تا سحر بر روزنست امشب

دو دستم تا به وقت صبح طوق گردنست امشب

دو چشمم حجله آیین بسته اند از گریه شادی

درو بام از چراغان سرشکم روشنست امشب

شماری تا سحر، دستم به زلف درهمی دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه