گنجور

 
غروی اصفهانی

ای بسته دل اندر خوان طمع

وی خسته تن از پیکان طمع

ای مرغ دلت پیوسته کباب

از نائرۀ سوزان طمع

فریاد که آب رخت را ریخت

بر خاک مذلت، نان طمع

حیف است یوسف طبع عزیز

در بند و غل زندان طمع

از گنج قناعت بی خبری

ای دل که شدی ویران طمع

یا آنکه بنه دندان به جگر

یا آنکه بکش دندان طمع

یا گوش بهر بد و نیک بده

یا آنکه به بند زبان طمع

بر حالت مفتقرت جانا

رحمی کن و بستان جان طمع