گنجور

 
غروی اصفهانی

برقی از غمزۀ مستی زد

آتش در خرمن هستی زد

تا فتنۀ آن رخ جلوه نمود

بنیاد مرا چه شکستی زد

هندوی دو زلفش آشوبی

در جان یگانه پرستی زد

رفتم که ببوسم پایش را

از بی لطفی سر دستی زد

بالای بلندش را نازم

کز ناز قدم بر پستی زد

صد همچو مفتقر خود را

تیری بفکند و بشستی زد