تا شد آواره ز اقلیم حقیقت پدرم
من از آن روز در این وادی غم در بدرم
نه چنان واله و سرگشته در این بادیه ام
که ببانگ جرسی راه به جائی ببرم
رحمی ای خضر ره گمشدگان بهر خدای
بر لب خشک و دل سوخته و چشم ترم
راه عشقست و هزاران خطرم از پس و پیش
بی تو ای روح روان جان بسلامت نبرم
کشتی عمر گرفتار دو صد موج بلاست
بار الها مددی کن، برهان از خطرم
نبود باک ز سرپنجۀ شاهین قضا
گر بود سایۀ سلطان هما تاج سرم
بدم ای صبح مراد از افق بخت بلند
تا بگردون نرسد شعلۀ آه سحرم
مفتقر کیست؟ کمین بندۀ این درگاه است
آری آری به غلامی درت مفتخرم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از بیپناهی و افسردگی خود سخن میگوید که پس از دوری از حقیقت، به وادی غم دچار شده است. او احساس میکند که در این مسیر تنها و گم شده است و نگران خطرات عشق میباشد. درخواست کمک از خضر، نماد هدایت، و دعا برای رهایی از مشکلات زندگی خود را دارد. در عین حال، او به سرنوشت و تقدیر نیز بیاعتنا نیست و به افتخار در خدمت درگاه خداوند اشاره میکند. در کل، غزل بیانگر احساسات عمیق و جستجوی معنای زندگی است.
هوش مصنوعی: از زمانی که پدرم از سرزمین واقعیات دور افتاد، من نیز در این دنیای غم، بیهدف و آواره هستم.
هوش مصنوعی: من آنقدر دیوانه و گمگشته نیستم که با صدای بلند فریاد بزنم و راهی برای رسیدن به جایی پیدا کنم.
هوش مصنوعی: ای خضر، ای راهنمای گمشدگان، به خاطر خدا به من رحم کن؛ من در دل خشک و سوخته و چشمان اشکبارم به کمک نیاز دارم.
هوش مصنوعی: راه عشق پر از خطرات بسیار است و من از همه جا به تو فکر میکنم. بدون تو، ای روح و جانم، نمیتوانم به سلامتی برسم.
هوش مصنوعی: زندگی من مانند کشتیای است که در میان امواج فراوان مشکلات و سختیها گرفتار شده است. خداوندا، کمکم کن تا از این خطرات نجات پیدا کنم.
هوش مصنوعی: نترس از قدرت سرنوشت، حتی اگر سایهای از سلطان بر سرم باشد.
هوش مصنوعی: ای صبح، آرزوی من این است که بخت بلندی از افق پیدا شود تا شعلهی آه من به چرخش آسمان نرسد.
هوش مصنوعی: فقیر کیست؟ کسی که در این درگاه منتظر است، بله، من به خدمتگزاری و غلامی تو افتخار میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای شهی کز همه شاهان چو همی در نگرم
خدمت تست گرامی تر و شایسته ترم
تا همی زنده بوم خدمت تو خواهم کرد
از ره راست گذشتم گر ازین در گذرم
دل من شیفته بر سایه، و جاه و خطرست
[...]
من بیچاره مگر بر رخ آن مه نگرم
که چو در وی نگرم جامه بتن در بدرم
بزبان با سخن او سخن مه نبرم
بر لب او که همی گوید شهد و شکرم
تو دهی بوسه و من خامش بوسه شمرم
[...]
میروم از غم عشق تو چنان بیخبرم
که ندانم به کجا یا به چه اندیشه درم
همچو روی تو همه کار من آراسته بود
وه، که چون موی تو اکنون همه زیر و زبرم
تیغ هجران تو گر زخم چنین خواهد زد
[...]
ای بزرگی که چو من راه مدیحت سپرم
همه بر شارع اقبال بود رهگذرم
مهر و کین تو نهد قاعدۀ کون و فساد
کرد صدباره ازین منهی فکرت خبرم
چون نهد روی بدین گنبد پیروزه نمای
[...]
عمری است که در راه تو پای است سرم
خاک قدمت بدیدگان میسپرم
زان روی کنون آینه روی توم
از دیده تو بروی تو مینگرم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.