گنجور

 
غروی اصفهانی

تا شد آواره ز اقلیم حقیقت پدرم

من از آن روز در این وادی غم در بدرم

نه چنان واله و سرگشته در این بادیه ام

که ببانگ جرسی راه به جائی ببرم

رحمی ای خضر ره گمشدگان بهر خدای

بر لب خشک و دل سوخته و چشم ترم

راه عشقست و هزاران خطرم از پس و پیش

بی تو ای روح روان جان بسلامت نبرم

کشتی عمر گرفتار دو صد موج بلاست

بار الها مددی کن، برهان از خطرم

نبود باک ز سرپنجۀ شاهین قضا

گر بود سایۀ سلطان هما تاج سرم

بدم ای صبح مراد از افق بخت بلند

تا بگردون نرسد شعلۀ آه سحرم

مفتقر کیست؟ کمین بندۀ این درگاه است

آری آری به غلامی درت مفتخرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

ای شهی کز همه شاهان چو همی در نگرم

خدمت تست گرامی تر و شایسته ترم

تا همی زنده بوم خدمت تو خواهم کرد

از ره راست گذشتم گر ازین در گذرم

دل من شیفته بر سایه، و جاه و خطرست

[...]

سوزنی سمرقندی

من بیچاره مگر بر رخ آن مه نگرم

که چو در وی نگرم جامه بتن در بدرم

بزبان با سخن او سخن مه نبرم

بر لب او که همی گوید شهد و شکرم

تو دهی بوسه و من خامش بوسه شمرم

[...]

اثیر اخسیکتی

می‌روم از غم عشق تو چنان بی‌خبرم

که ندانم به کجا یا به چه اندیشه درم

همچو روی تو همه کار من آراسته بود

وه، که چون موی تو اکنون همه زیر و زبرم

تیغ هجران تو گر زخم چنین خواهد زد

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای بزرگی که چو من راه مدیحت سپرم

همه بر شارع اقبال بود رهگذرم

مهر و کین تو نهد قاعدۀ کون و فساد

کرد صدباره ازین منهی فکرت خبرم

چون نهد روی بدین گنبد پیروزه نمای

[...]

نجم‌الدین رازی

عمری است که در راه تو پای است سرم

خاک قدمت بدیدگان میسپرم

زان روی کنون آینه روی توم

از دیده تو بروی تو مینگرم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه