حکایت شمارهٔ ۱۹
اوحد الطایفه محمدبن عبدالسلام از مولا زادگان جد این دعاگوی بود و درین وقت کی حادثۀ غز بیفتادو بیشتر از فرزندان شیخ در آن حادثه شهید گشتند چنانک در میهنه از صلب شیخ ما قدس اللّه روحه العزیز صد و پانزده کس از شکنجه و زخم تیغ کشته شدند بیرون آنکه بعد ازین حادثه بماهی دو سه بیماری و وبای و قحط کی سبب این حوادث بیشتر ایشان بودند، وفات یافتند و اهل میهنه همچنین و فساد آن بود که در جلاء کلی بودند و میهنه خالی مانده و آنچ از مردمان میهنه مانده بودند متفرق بودند تا بعد از آن به سالی دو سه درویشی چند باز آمدند و حصارکی خراب کی در میهنه بود عمارت کرده بودند و در آنجا متوطن گشتند و از آن حصار تا به مشهد شیخ مسافتی باشد نیک دور. و این اوحد محمدعبدالسلام درین مدت بر سر روضۀ مقدس مجاور بود چه اورا عرجی فاحش بود چنانک حرکتی بدشواری توانستی کرد و چون بوقت حرکت و تفرقۀ مردمان در میهنه چهارپای نبود و آنجا که میگریختند زن و فرزند در پیش کرده پیاده و اطفال برگردن نهاده میرفتند، او به حکم ضرورت آنجا بماند و پناه با دَرِ مشهد کرد و همچنین تنی سه چهار از نابینایان و ضعفا با او بودند. چون مردمان برفتند ایشان تنها و بیکس بماندند،حقّ سبحانه به کمال فضل خویش ابواب روزی و نعمت بر آن ضعفا گشاده گردانید و خیرات روی بدان موضع نهاد، و مفسدان تاختن و قصد در باقی کردند و بانواع احسانها میرسید تا بحدی کی او حکایت کرد کی در عمر خویش ما را خوشتر از آن یک دو سال نبود و چون مردمان باز آمدند و در حصار متوطن شدند، او همچنان بر سر تربت شیخ بخدمت بیستاد مدت بیست سال زیارت و خدمت آن بقعۀ مبارک میکرد و اگر درویشی رسیدی خدمت او بجای آوردی و عورات را به حصار فرستادی و او بر در مشهد میبود. پس فراهم آورندۀ این کلمات دعاگوی بخیر پس از آن بمدتها آنجا رسید، از وی سؤال کرد کی درین مدت کی تو بر سر روضۀ مبارک مقیم گشتۀ از کرامات شیخ چه دیدۀ؟ گفت هیچ روز نباشد که مرا کراماتی از آن شیخ ظاهر نگردد کی بر شمردن آن متعذر باشد،اما من ترا دو واقعۀ خویش حکایت کنم این هردو کرامات من دیدم و با مردمان بگفتم کی طاقت پوشیدن نداشتم بعد از آن نیز مثل آن ندیدم و بدانستم کی اگر آن سر نگاه داشتمی بعد از آن چیزها دیدمی بیش ازین، پشیمان شدم و سود نداشت. یکی آن بود که به تابستان باحصار نشدمی به نزدیک فرزندان بلکه همۀ تابستان به در مشهد خفتمی، یک شب خفته بودم و آن شب از شبهای ایام البیض بود که ماه تمام بود، برقرار هر شب درهای مشهد بسته بودم در خواب اول مردی از اهل میهنه اینجا رسید کی به صحرا بوده بود. چون مرا بدید بر در مشهد بر زمین بخفت، چون از شب نیمی بگذشت بیدار شدم، از اندرون مشهد آواز قرآن خواندن میآمد، گوش داشتم انا فتحنا میخواند، تعجب کردم برخاستم و بنگریستم در مشهد همچنان بسته بود مرا محقّق گشت که این الا آواز شیخ و قرآن خواندن او نیست. حالتی بر من پدید آمد و هرچند جهد کردم خود را نگاه نتوانستم داشتن آن مرد را که آنجا خفته بود بیدار کردم و گفتم بشنو که بعدِ صد و اند سال ازوفات او چگونه صریح میتوان شنود! چون مرد از خواب بیدار شد آواز در حجاب شد نه من شنودم ونه او. دیگر آنکه مرا معهود بودی کی هر روزی بامداد به زمستان کی از حصار بمشهد آمدمی از جهت چاشت، ما حضری با خود آوردمی کی تا به مشهد مسافتی نیک دور بود و مرا رفتن متعذر. یک روز چیزی نخورده بودم و رنجور گشتم و در آن تب استفراغی برگرفت، دیگر روز بامداد گرسنگی غلبه کرده بود کی یک شبان روز بود تا چیزی نخورده بودم، پارۀ نان و بیضۀ برگرفتم تا بدر مشهد بکار برم. چون آنجا رسیدم درویشی دیدم مرقعی پوشیده بر در مشهد نشسته و سر بخود فرو برده و عصا و ابریق در پهلوی خود نهاده، چون چشم من بر وی افتاد از آدمی گری با من هیچ چیز بنماند و روحی و آسایشی بمن رسید چنانک بیخویشتن گشتم، پس آهسته بدر مشهد فراز شدم و در مشهد باز کردم چون آواز در مشهد بشنود سر برآورد، من سلام گفتم او برخاست و جواب داد و مرا دربرگرفت. بنشستم و بپرسیدم و اگرچه هیچ نگفت مرا معلوم گشت که او نماز شام رسیده است و آنجا کسی نبوده است که او را مراعاتی کردی و بیبرگ مانده است و همه شب آنجا بیدار داشته است. حالی آن نان و بیضه پیش وی بنهادم ومن طریق ایثار میسپردم و از جهت موافقت او اندکی بکار میبردم و خدمتی بجای میآوردم چون فارغ شد دست بشست و وضو تازه کرد و دوی بگزارد و پای افزار کرد و مرا وداع کرد و برفت ومن آن روز نیز گرسنه بماندم اما از راحت صحبت آن درویش آن روز مرا گرسنگی یاد نیامد. چون نماز شام بخانه رفتم در خانه چیزی ناموافق ساخته بودند، نتوانستم خورد و ایشان اعتماد کرده بودند کی من چیزی خوردهام، آن شب گرسنه بخفتم و دیگر روز بامداد چون نماز گزاردم برقرار معهود بدر مشهد آمدم و در باز کردم و در رفتم و خدمت کردم. اینجا کی مردمان کفش بیرون کنند برابر پای تربت شیخ کوزۀ نوکبود دیدم پر آب آنجا نهاده و دو تا نان سپید گرم بر سر آن کوزه نهاده، چون دست فرا آن نان کردم اثر حرارت آن نان بدست من میرسید، برداشتم و گریستن بر من افتادو دانستم کی این الا محض کرامات شیخ نیست چه درین ساعت اینجا هیچ کس نبود و در دیه کس متوطن نبود کی آن ساعت آن نان پخته بود. بنشستم و آن نان بکار بردم و هرگز تا عمر من بود از آن خوشتر هیچ طعام نخورده بودم و از آن سردتر و خوش و شیرینتر آب نخورده بودم و کرامتی دیگر کی من گرسنۀ دو شبانه روزه بودم، بدان دوتا نان سبک چنان سیر شدم کی تا دو روز دیگر مرا اشتهای هیچ طعام نبود. چون نماز شام بحصار آمدم و مردمان به جماعت آمدند این سخن در حوصلۀ من نگنجید چندانکه جهد کردم خود را نگاه نتوانستم داشتن، گفتم ای مردمان شما ندانید کی چه دارید و حقّ این تربت بزرگوار بواجب نگاه نمیدارید و این همه بلاها و محنتها از آن میبینید و این قصه حکایت کردم، پس حاضران بگریستند اما من پس از آن ازین جنس هیچ دیگر ندیدم کی نااهلی کردم و بدانستم کی اگراین کرامت شیخ اظهار نکردمی بسیار چیزها بر من آشکارا خواست گشت، پشیمان گشتم اما هیچ سود نداشت و لکن از کراماتهای او بردیگران ظاهر شد در حضور من، سخت بسیارست و بر شمردن آن متعذر. شیخ گفته است قدس اللّه روحه فرخ آنکس کی ما را دید و فرخ آنکس کی آنکس رادید کی ما را دید، همچنین هفت کس برشمرد کی فرخ آنکس کی او هفت کس را دید کی او ما را دید.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: اوحد الطایفه محمدبن عبدالسلام از نسل مولا زادگان و فرزند شیخ بزرگوار بود. در زمانی که حادثه غز رخ داد، بسیاری از فرزندان شیخ به شهادت رسیدند و در مجموع بیش از 115 نفر در آن واقعه کشته شدند. بعد از این حادثه، قحطی و بیماریها در منطقه شیوع پیدا کرد و مردم متفرق شدند. اوحد محمدبن عبدالسلام در این مدت در مشهد پناه گرفت و به عبادت و خدمت به تربت شیخ پرداخت. او از کرامات شیخ سخن میگوید و دو واقعه از تجربیات خود را بیان میکند:
1. یک شب که در مشهد خوابیده بود، صدای قرآن خواندن شنید و فهمید که این صدا از شیخ است، در حالی که کسی در آنجا نبود.
2. در یکی از روزها که بسیار گرسنه بود، با دیدن یک درویش احساس آرامش کرد و پس از آن به معجزهای دیگر رسید؛ نانی تازه و آب شیرین را در مشهد پیدا کرد بدون اینکه کسی در آن زمان در آنجا بوده باشد.
او به اهمیت کرامات شیخ اشاره کرده و از مردم میخواهد که این مسائل را جدی بگیرند. به این ترتیب، او نه تنها از مشکلات و چالشهای خود میگوید بلکه بر نعمتها و کرامات الهی تأکید دارد.
هوش مصنوعی: اوحد الطایفه محمد بن عبدالسلام از نسل مولا زادگان بود و در زمان حادثه غز، بسیاری از فرزندان شیخ در آن واقعه شهید شدند. در حقیقت، در میهنه از نسل شیخ، صد و پانزده نفر به دلیل شکنجه و زخم تیغ کشته شدند و پس از آن نیز به علت بیماریها و قحطی که ناشی از همین حوادث بود، تعداد زیادی جان خود را از دست دادند. مردم میهنه در وضعیت بدی بودند و کمکم متفرق شدند. پس از دو یا سه سال، گروهی درویش به آنجا بازگشتند و حصاری خراب را تعمیر کردند و در آنجا سکنی گزیدند؛ فاصله این حصار تا مشهد شیخ بهطور قابل توجهی دور بود. محمد بن عبدالسلام در این مدت در کنار روضه مقدس به علت بیماریاش، که حرکت برای او دشوار بود، مانده و پناهی در مشهد جستجو کرده بود و با چند نفر از نابینایان و ضعیفان در آنجا باقی ماندند. وقتی که سایر مردم رفتند، آنها در تنهایی و بدون کمک باقی ماندند، ولی خداوند به آن ضعفا روزی و نعمت عطا کرد و خیرات زیادی به آنجا رسید. بهگونهای که او گفت که در عمر خود هیچ سالی به خوشی آن دو یا سه سال نبوده است. وقتی مردم به شهر بر گشتند و در حصار مستقر شدند، او به مدت بیست سال به زیارت و خدمت کردن به بقعه مبارک شیخ ادامه داد. هر درویشی که به مشهد میرسید، خدمتش را انجام میداد و او نیز به در مشهد مینشست. پس از مدتی، شخصی که جمعآوریکننده این سخنها بود از او پرسید که در این مدت چه کرامتهایی از شیخ دیده است. او گفت هر روز اتفاقاتی میافتاد که نمیتوان آنها را شمرد، اما دو واقعهای که برایش پیش آمد را تعریف کرد که بهدلیل اهمیت آنها، احساس کرد که باید آنها را گفت. یکی از این وقایع به تابستان و شبهای روشنی مربوط میشد که در آن مردی از اهل میهنه به او ملحق شد و او در خواب صدای قرآن خواندن را شنید که این صدا به نظرش میآید آوای شیخ باشد. دیگر اینکه، او در یکی از روزهای زمستان بعد از یک روز گرسنگی، نانی و تخممرغی دریافت کرد که چنان سیر شد که تا دو روز دیگر اشتهای هیچ غذایی نداشت. وقتی که به حصار برگشت، آنچه برایش پیش آمد و آن نان و آن درویش را برای دیگران تعریف کرد، سبب گریه همه شد؛ اما او پس از این هیچگونه کرامتی را مشاهده نکرد و بر این باور شد که اگر بیشتر دقت میکرد، کرامتهای بیشتری میدید. شیخ فرمود که خوشا به حال کسی که ما را ببیند و خوشا به حال کسی که کسی را ببیند که ما را دیده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.