گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

آمد آن حور و دست من بربست

زدم استادوار دست به شست

ز نخ او به دست بگرفتم

چون رگ دست من به شست بخست

گفت هشیار باش و آهسته

دست هر جا مزن چو مردم مست

گفتم ار من به دست بگرفتم

ز نخ ساده تو عذرم هست

زآنکه هنگام رگ زدن رسم است

سیب سیمین گرفتن اندر دست