گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

من غرقه ز خون دیده بودم همه شب

بالله که هوا ندیده بودم همه شب

از شادی دل رسیده بودم همه شب

در سایه غم خزیده بودم همه شب

تا نرگس تو چو گل شد و گل بیخواب

وز آتش روی تو روان بود گلاب

تابیده به پیش رویت آن زلف بتاب

چون باده بر آبگینه بر روی تو آب