گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

خواجه بونصر پارسی که جهان

هیچ همتا نداردش ز مهان

آن دبیری که تا قلم برداشت

همه بر صحن درج سحر نگاشت

و آن سواری که تا سوار شدست

زو دل کفر بی قرار شدست

شاه را بوده نایب کاری

کرده شغل سپاهسالاری

سرکشان را نموده در پیکار

که چگونه کنند مردان کار

هر سخن کو بگوید از هر در

چون گهر بایدش نشاند به زر

مجلس شاه را چنان باشد

که بدن را لطیف جان باشد

چون ز می دلش مست و خرم شد

جد و هزلش تمام در هم شد

طیبتی طرفه در میان افکند

ثلث شهنامه در زبان افکند

ساتگینی گرفت و پس برخاست

دولت شه ز پاک یزدان خواست

مرکز حشمت و سیادت باد

دولتش هر زمان زیادت باد

سر همت بلند باد بدو

شادمان شاه شیرزاد بدو

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.