گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

باز شاهینی نکو دیدار

بزم را کرد همچو باغ بهار

شاهش افزوده از شرف جاهی

شادمانه نشسته چون ماهی

ره به سوی نشاط بر بردار

سنگی از هر که هست برخوردار

نه طلا بن بود نه حازه بود

هر زمان زو بساط تازه بود

در طرب همچو گل همی خندد

هر چه او گفت شاه بپسندد

از لطافت قرین جانست او

پاک چون آب آسمانست او

گر چه او را به سالها زین پیش

هوسی کرده بود در سر خویش

هر دو حالی شراب خوردندی

مست گشته نشاط کردندی

پیش از این هیچ کار دیگر بود

که شبی مست پیش او بغنود

دست بر ناف او نهاد بر مهر

بر برش بوسه داد و داد به مهر

ور کنون طیبتی کند گه گه

نیست او را سخن معاذالله

از حکایات آن امیر گزین

نتوان هیچ چیز گفت جز این

حال مردانگیش معلوم است

کآهن او را به دست چون موم است

او نه زین پر دلان اکنونست

که به مردی ز رستم افزونست

چون نهد دست زور میل به میل

نهد انگشت بر میانه کیل

خیزد از جای خویش و هوی کشد

گرنه او را بدید عوی کشد

حمله آرد چو شیر بگرازد

میل خونین ز کف بیندازد

او ز برگ کلم گذاره کند

شلغم پخته را دو پاره کند

آخر او برکشد به مردی سر

نکند کس زیان به مردی بر

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.