گنجور

 
مسعود سعد سلمان

مهترا از بزرگی آن کردی

که در آفاق داستان کردی

شب من بر فروختی چون روز

روز بر من چو بوستان کردی

رتبت قدر من به دولت خویش

برتر از چرخ فرقدان کردی

هر زیانم که بود کردی سود

سود بدخواه من زیان کردی

خدمتی نیست مر مرا بر تو

آنچه از تو سزد تو آن کردی

کلک بر داشتی و بر دفتر

مشکل کار من بیان کردی

به روان امر خود به یک ساعت

هر دو او را ز من روان کردی

ذکر مستقبلم نبشتی و نیز

ذکر ماضی من نشان کردی

خوب سعی و نکو بضاعت خویش

همه در باب من عیان کردی

بر من ای سر به سر همه احسان

بار احسان خود گران کردی

دایم از عمر شادمان بادی

که مرا زود شادمان کردی

جاودان باد دولت تو که تو

نام نیکوت جاودان کردی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

تا ز پیش پدر روان کردی

خو دل بر رخم روان کردی

بر رخان پدر ز خون دو چشم

زعفران زیر ارغوان کردی

همه روز پدر سیه کردی

[...]

عطار

درج یاقوت درفشان کردی

دیو بودی و قصد جان کردی

شکری خواستم از لعل لبت

هر دو لب را شکرستان کردی

گفتم این لحظه یافتم شکری

[...]

سلطان ولد

پاره ‌ ای گوشت را زبان کردی

سیل حکمت از او روان کردی

شاه نعمت‌الله ولی

رفتی ای خواجه و زیان کردی

عرض خود در سر زبان کردی

باز گفتی زنان چنین گفتند

از زبان زنان زیان کردی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه