گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

وقت گل سوری خیز ای نگار

بر گل سوری می سوری ببار

بربط سغدی را گردن بگیر

زخمه به زیر و بم او برگمار

رشک همی آیدم از بربطت

تنگ مگیرش صنما در کنار

دست تو بر زیر تو آمد همی

زآن تن من گشت چو زیرت نزار

ای رخ تو چون گل سوری به رنگ

با رخ تو نه گل سوری به کار

گر نبود گل چه شود زانکه هست

از گل سوری رخ تو یادگار

روی تو ما را همه ساله بود

لاله خود روی و گل کامگار

خار بود جانا گل را مدام

روی تو آن گل که نباشدش خار

خیز بتا دست به می زن که می

دارد همواره ترا شاد خوار

زآن می نوشین که دو جانم بدی

گر شدی اندر تن من پایدار

آنکه بکان اندر همچون گهر

مهر مر او را شده پروردگار

آنکه بود در تن آزادگان

با همه شادی و طرب دستیار

گوهر جودست که گردد بدو

از گهر مردم جود آشکار

گر نبدی خاصیت او به جود

جای نبودیش کف شهریار

خسرو محمود شهنشاه دهر

مهر فروزنده به هنگام بار

آتش سوزنده به هنگام رزم

مهر فروزنده به هنگام بار

آن ملک عصر که هرگز بر او

چرخ فلک را نبود اختیار

آنکه ازو خوار نگردد عزیز

وانکه عزیزست بدو نیست خوار

آنکه ازو باغ بهارست ملک

کف زرافشانش چو ابر بهار

آنکه سوارست به هر دانشی

هست پیاده بر او هر سوار

آنکه چو بر خیزد ابر سخاش

در کند او بر همه عالم نثار

سبز شود باغ طرب خلق را

در غم و اندوه نماند غبار

ای خرد و جود و سخا یار تو

نیست تو را از ملکان هیچ یار

دولت تو دهر بگیرد همه

تو به طرب می خور و انده مدار

بس بودت دولت و دین راهبر

بس بودت فخر و ظفر پیشکار

تا فلک از سیر نگیرد درنگ

بادی مانند فلک کامگار

شاد به تو آنکه به تو دوستست

شاد ز تو آنکه تو را دوستدار

یمن همه ساله تو را بر یمین

یسر همه روزه تو را بر یسار