هر چند تماشا ز غرورش نتوان کرد
شادیم که دوری ز حضورش نتوان کرد
پیدا اگر از غایت قربش نتوان دید
کم نیز ز بسیاری نورش نتوان کرد
سودای تو دردیست که درمان نپذیرد
درد تو بلاییست که دورش نتوان کرد
غم نیست از آن غم که علاجش نتوان یافت
فریاد از آن دل که صبورش نتوان کرد
آن را که دل از محرم و بیگانه بریدی
دیگر ز تو بیگانه به زورش نتوان کرد
چشمی که نشد عاشق و بیخواب نگردید
بیدار به صد نفخه صورش نتوان کرد
آن را که خرام تو ز رفتار برآرد
از جا دگر از جلوه حورش نتوان کرد
بیربط نفهمی سخن اهل جنون را
درسیست که حالی به شعورش نتوان کرد
بیدرد چه پرسی سبب گریه مجذوب
برخیز که از کار ضرورش نتوان کرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به ابراز عشق و دلتنگی خود میپردازد و از دوری محبوبش شکایت میکند. او میگوید که اگرچه نمیتواند از عظمت و زیبایی محبوبش بهرهای ببرد، اما این دوری احساس شادی را از او نمیگیرد. شاعر به درد و غم ناشی از عشق اشاره میکند و آن را غیرقابل درمان میداند و تأکید میکند که دل صبور نمیتواند از محبت محبوب دوری بگزیند. در نهایت، او به درد عاشقانهاش و ناچاری از بیان آن میپردازد و به مخاطب یادآور میشود که عشق و جنون با یکدیگر گره خوردهاند و درک کردن این احساسات کار آسانی نیست.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.